<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-24749438</id><updated>2011-04-21T11:01:34.333-07:00</updated><title type='text'>صفحه دو نشریه ندا</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://nedayerahai2.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24749438/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nedayerahai2.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>نشریه ندا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04192865213212172469</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>12</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-24749438.post-114910404859302651</id><published>2006-05-31T12:33:00.000-07:00</published><updated>2006-05-31T12:34:08.596-07:00</updated><title type='text'>صفحه 2 نشریه ندا 21</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;color:#6633ff;"&gt;حرفهاو بغضها&lt;br /&gt;غزاله علیزاده..&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;.&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;چند سال بعد، رفتم فرانسه. ار وقتي يادم مي‌آيد، بي‌قرار بوده‌ام. مثل آتشي در اجاق يا هيولايي اسير قفس. مي‌رفتم لب رود «سن»، معمولاً شبها. آرنجها را مي‌گذاشتم روي حفاظ پلها و خيره مي‌شدم به موجها. جاذبة آب مرا مي‌کشيد به سمت پايين. دانشکده را به‌ظاهر، روي سرم مي‌گذاشتم. شيطنت پشت شيطنت، درگيري با اتباع سفارت، طرفداري از نهضتهاي آزاديبخش، ساية «ساواک»؛ اما از درون جوشش دل، آرامش نمي‌پذيرفت. احساس غربت، در هر شرايطي تسکين‌ناپذير بود. چه در سرزمين خودم و چه در آن سوي مرزها. روزي گورستان «پرلاشز» را دور مي‌زدم. از کنار بناهاي يادبود گرد گرفته و تارعنکبوت بسته مي‌گذشتم، تا به مزار «صادق هدايت» رسيدم. آن وقتها پُر از شمع و گل بود. همان دور و بر، مزار «مارسل پروست» را کشف کردم. تخته‌سنگي سياه. به نظر من، ناشناخته و قدر نيافته. سنگ را لمس کردم. «باغ کومبزه و کودکي» «مارسل» را به ياد آوردم، منقلب شدم. برگشتم سر مزار «هدايت» و چند شاخه گل از خرمن گلهاي او قرض گرفتم و براي «مارسل پروست» آوردم.راهنما، توريست‌ها را مي‌چرخاند. براي «پروست» يک جمله گفت: «سال تولد و مرگ و نام کتاب». برگشتم سر آرامگاه «هدايت». معرفي نويسنده بزرگ ايران، تراژدي بود، شوخي جهان پر از وهم. راهنما براي مسافران توضيح داد: «قبر يک نويسنده‌ي عرب که در فرانسه خودکشي کرده‌است». نفرت تسکين‌ناپذير «هدايت» را به ياد آوردم.يادم مي‌آيد سال گذشته در پاريس بودم. براي بزرگداشت «ميتران» شب آزادي در فرانسه را بازسازي کرده بودند. (ميتران عضو نهضت مقاومت بود). تانکها از خيابان‌هاي تاريک عبور مي‌کردند، بدلهاي افسران نازي و سپاه هيتلر چراغ قوه‌ها را مي‌انداختند روي جمعيت. دختر جوان به هيأت نعشي بي‌جان، موهاي بور بلند، دور و بر سر پريشان، بر جبين تانک افتاده بود. جايگزينهاي ملت فرانسه در آن دوران فرياد مي‌زدند:«فرانسة آزاد» در تاريخ ملت فرانسه، چنين شبي بايد خيلي ارجمند باشد اما در نگاه جوانان نسل ترقي، هيچ تأثيري ديده نمي‌‌شد. تاريخ را پشت دودهاي نسيان، گم کرده بودند. «آزادي و فرانسه»، هر دو از فرانسه رفته بود. «ژان‌پل سارتر»، «آلبرکامو»، «رومن گاري»، آندره مالرو» و نسل شاعران و نقاشان توانمند، هنرپيشه‌هاي بزرگ: «سيمون سينيوره»، «ژان گابن»، «ايو مونتان» و ديگران زير سنگهاي غبارگرفته، خفته بودند. تنها يک جوان ژنده‌پوش مست، همراه با نمايشگران فرياد مي‌کشيد: «فرانسة آزاد» و چند تن از هموطنان نسل ما گريه مي‌کردند! «در هواي رؤياي آزادي که از آغاز زندگي، همزاد آنها بوده‌است.»&lt;br /&gt;» &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.mojahedonline.net/newspaper/3/249/2#pagetop"&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;a class="read-more" title="Read the rest of this posting." href="http://www.mojahedonline.net/node/5511"&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;a title="Display a printer friendly version of this page." href="http://www.mojahedonline.net/node/5511/print" target="_blank"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/24749438-114910404859302651?l=nedayerahai2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nedayerahai2.blogspot.com/feeds/114910404859302651/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=24749438&amp;postID=114910404859302651' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24749438/posts/default/114910404859302651'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24749438/posts/default/114910404859302651'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nedayerahai2.blogspot.com/2006/05/2-21_31.html' title='صفحه 2 نشریه ندا 21'/><author><name>نشریه ندا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04192865213212172469</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-24749438.post-114910388553276114</id><published>2006-05-31T12:30:00.000-07:00</published><updated>2006-05-31T12:31:25.533-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;color:#3366ff;"&gt;رؤیای خانه و کابوس زوال&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;color:#330099;"&gt;&lt;strong&gt;غزاله علیزاده&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;  &lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;زوال که آغاز مي‌شود، رؤياها راه به کابوس مي‌برند، پاي اعتماد بر گردة اطمينان فرود مي‌آيد و از ايمان، غباري مي‌ماند سرگردانِ هوا که بر جاي نمي‌نشيند. خواب‌ها تعبير ندارند و درها نه بر پاشنة خويش، که بر گِرد خود مي‌چرخند و راهها به ساماني که بايد، نمي‌رسند و حق، اگر هست، همين حياتِ آخرالزماني است، که نيست، براي آنان که هنوز بادهاي مسمومِ مصرف و تخريب را مي‌گذرانند.قرني که پيش روست، سالهاست که آغاز شده‌است، مثل جدايي که بسيار پيش از آن که مسجل شود، روي مي‌دهد؛ اما درزماني صورتِ تثبيت مي‌پذيرد که ديگر نيرويي براي وصل اصل، نمانده ‌است. گاهي از بسياري تازگي و شگفتي است که نامي براي ناميدن نيست، گاه از شدت زوال و تباهي. در بي‌اعتباري دورانهاي نامگذار است که همه چيز را مي‌بايستي از نو تعريف کرد و در اين دورانِ بي‌اعتبار گذار از هزاره‌یي به هزارة ديگر، ميراث سنگين اطلاعات بي‌شمار، غلتيده در مسير درآميختن با اشکال منفي است. همان داستان هميشگي کژي و راستي: سختي راستي و آساني کژي.هر سال که مي‌گذرد، مرزهاي گل و ريحان دوزخ و مرزهاي خارستان بهشت، درهم‌تر مي‌روند، اشتباه گرفته‌ مي‌شوند. «سال به سال، دريغ از پارسال». تنها حکم تکرار شونده در صفهاي خوار‌و بار و اتوبوسهاي دودزا است که قرار است پس از ابتلاي مردم به بيماريهاي ناشناختة طاق و جفت، فکري به حال سموم فراوانشان بکنند؛ نوشداروي بعد از مرگ سهراب!ما هميشه دير مي‌رسيم. رسم داريم که دير برسيم. ملتي ديري‌ايم. به ضيافت فرشتگان نيز اگر دعوت شويم، زماني مي‌رسيم که بقاياي سرور را، بادهاي مسموم شياطين به اين‌سو و آن‌سو مي‌برند. بازمي‌گرديم با کاغذهاي شکلات و ته‌بليتهاي نمايش در جيب و تکه‌هايي از اعلانهاي پاره در دست، تا تار و پود آن‌چه را که از دست رفته، در رؤيا ببافيم. رؤياهاي بي‌خريدار.مردم به يک وعده غذا در رستورانهاي سوگ‌وار، راغب‌تر پول مي‌پردازند تا به تجسم رؤياهاي رؤيابينانشان. مقام مقايسه نيست، که در مثل مناقشه نيست. مقايسه، دو سو دارد و ما مردم، يک سو. طاقت ايستادن بر ميان بام، در ما نيست. بايد از يک‌سو بيافتيم. مثل پرت افتادن از مرکز وجود، که آن‌قدر از آن دور افتاده‌ايم که بي‌تعارف مي‌شود گفت که ديگر وجود نداريم. کافي‌است که چند صباحي ديگر به همين منوال بگذرد تا باور کنيم که اصلاً نبوده‌ايم!هفت قرن رفته‌است از زماني که «حافظ» نزد اعما صفت مهر منور نکرد. پس آيا خنده‌ دار نيست که امروز، ما، اخلاف او، از کساني که دست بالا با سيصد، چهارصد کلمه اموراتشان را بي‌دردسر رتق و فتق مي‌کنند، انتظار داشته باشيم خواناي رؤياهايي باشند که خود به چندين هزار کلمه ياري مي‌رسانند؟تعداد اتاقهاي بي‌قاعده‌یي که بساز و بفروشها در ساختمانهاي بدقواره‌شان علم مي‌کنند چندين برابر خانه‌هاي بي‌حافظة مغز آنهاست. شوردلالها، معناي زندگي را با حيوانيت سرشت انسان برابر مي‌کند. در اين جهان ـ‌که بد است براي کسي که نداند دنيا چيست‌ـ احمقها اول‌اند. «پينوشه» هنوز هم در ارتش شيلي شلنگ تخته مي‌اندازد. «آلنده» يک‌تنه برابر ارتش او ايستاد، بيست و دو سال پيش. دکتر «محمد مصدق» چهارده سال در «احمد‌آباد» زير غبار تبعيد از نفسهايي مي‌افتاد که با هر آمد و رفت، دنيا را تکان مي‌داد. دلالهاي خارجي، خانة ملي او را به باد دادند. مردم در فرار و تبعيد، کليد خانه‌هايشان را در مشت مي‌فشارند؛ برگشت هميشه هست؛ در مرگ هست که نيست. مي‌گويند مشکلات مالي، آدم را از پا درمي‌آورد. راه دور نمي‌روم؛ «مادام بواري» پيش روي من است. «فلوبر» مي‌گفت: «مادام بواري منم». حيوانيت دلالها و بي‌خيالي عشاق و حماقت شوهر به خودکشي‌اش کشاند. اما «فلوبر» ماند با خانة شاهانه‌یي در قلب. من در اين خانة شاهانه را گچ گرفته‌ام؛ اما اين خانه ويران نشده است».خانة روشن ما از کي به باد رفت؟خانه‌هاي تزوير و ريا تاريک‌اند. «ما غلام خانه‌هاي روشن‌ايم». در خانه، رؤيا مي‌بينيم، در خواب رؤياي خانه و بي‌خانه، کابوس و در کابوس، زوال که آغازشده‌است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/24749438-114910388553276114?l=nedayerahai2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nedayerahai2.blogspot.com/feeds/114910388553276114/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=24749438&amp;postID=114910388553276114' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24749438/posts/default/114910388553276114'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24749438/posts/default/114910388553276114'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nedayerahai2.blogspot.com/2006/05/blog-post.html' title=''/><author><name>نشریه ندا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04192865213212172469</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-24749438.post-114910379417769136</id><published>2006-05-31T12:27:00.000-07:00</published><updated>2006-05-31T12:29:54.196-07:00</updated><title type='text'>صفحه 2 نشریه ندا شماره 21</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#6633ff;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#6633ff;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#6633ff;"&gt;&lt;strong&gt;غزاله، سختی راستی و آسانی کژی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#6633ff;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;دربارة غزاله عليزاده&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#6633ff;"&gt;کاظم مصطفوی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;خواهر اندوهگينم، آرمانگراترين قصه‌نويس زن معاصرمان بود. خودش، خودش را از «نسلي آرمان‌خواه» و معتقد «به رستگاري» معرفي مي‌كرد و مي‌گفت: «ما واژه‌هاي مقدس داشتيم: آزادي، وطن، عدالت، فرهنگ، زيبايي و تجلي». اگر بخواهيم كلمات ناگفته شده در پس و پشت اين نگاه را بخوانيم چاره‌يي نداريم جز اين‌كه به خودش، يعني نوشته‌هايش مراجعه كنيم. با او به خانه ادريسي‌ها برويم و شب و روزِ آدمهايي را ببينيم كه او ديده است.غزاله در همان خانه، با همان آدمها، زندگي كرد و در پايان همان نگاه آنها بود كه زوال روز سياه‌تر از شبمان را ديد و نوشت: « تا اين درجه وابستگي به ماديت، اگر هم نشانة عقل معيشت باشد، باز حاکي از زوال است».در آخرين نوشتة منتشر شده از او كه تا امروز حكم وصيتنامه‌اش را داشته‌است مي‌خوانيم: «همه چيز را مي‌بايستي از نو تعريف کرد» و با تأكيد بر بي‌اعتباري «گذار از هزاره‌یي به هزارة ديگر» «ميراث سنگين اطلاعات بي‌شمار» را «همان داستان هميشگي کژي و راستي: سختي راستي و آساني کژي» دانست. تجربه‌يي تلخ كه تاريكيها و ابهاماتش هنوز كه هنوز است بيشتر از روشنيهاي يقينيهاي ماست. شايد در فردايي، نه دير و نه دور، در كنار دهها و صدها پرونده ديگر بازخواني شود و نام قاتلانش در جواهرده، تكرار گردد.هر نويسنده معنايي از نويسندگي را براي ما مطرح مي‌كند و من هميشه با قصه‌هاي غزاله از خود سؤال كرده‌ام: كسي كه در«تکان هر برگ بر شاخه» به جستجوي «معناي نهفته»يي باشد شاعر است يا قصه‌نويس و يا فيلسوف؟ و دريافته‌ام كه غزاله قصه‌نويسي بود شاعر كه فلسفه را در تار و پود نوشته‌هايش رنگ‌آميزي مي‌كرد. برگ برگ قصه‌هايش گاهي در تاريكي قرارداشت و گاه در روشنايي. گاه وضوحش آن‌چنان است كه مي‌شود هرچه را كه در اتاق و خانه هست ديد. و گاه تا جايي پيش مي‌روي، بعد ديگر غلظت تاريكي اجازه نمي‌دهد جلو بروي. از اين صفحه به آن صفحه قصه‌اش مي‌روي و ناگهان پنجره‌يي ديگر را نيمه باز مي‌يابي. در پشت پنجره چه كسي مي‌خواند؟ درخت بيدي، يا سروي و يا كه سدري اسطوره‌يي شاخه خود را به‌داخل كشانده و نسيم ملايمي مي‌وزد و تو خيره در «معناي نهفته»يي غزاله را با غزلهاي بسيار و شاد مي‌يابي.پرده‌هاي مكنون و پنهان هرقصه‌اش خونين است. مشحون از تجربه‌هايي نوشته شده و ناشده. خودش از زنان ايراني مي‌گويد ولي بيش از هركس در مورد خودش صادق است: «زنان ايراني تجربه‌هاي خارق‌العاده‌يي مثل انقلاب و بعد از آن، جنگ را پشت سر گذاشتند. انقلاب، تنها انگيزة من و همکاران زن ديگرم براي نوشتن نبود، اما اين واقعة تاريخي باعث شد که هرکدام وضعيت جديدي در خودمان کشف کنيم. زن، جنس اعجاب‌آوري براي تحول ژرف و پايداري در برابر آن بود. تک‌تک زنان ايراني در گرداب اين شرايط، هم جرأت خودشان را نشان دادند و هم صبوري عجين‌شده با ذات زنان را… اما زير بار زورگويي و ظلم نمي‌روند. نويسندگان زن ما هم شايد به اين دليل که جامعة مردسالار، آنها را وادار به تحقير مي‌کند، سعي کردند با نيرويي مضاعف، پرواز کنند. ميله‌هاي قفس و زنجيرهاي پيرامونشان را بشکنند و خودشان را به‌عنوان انسان و نه سوژه‌ي صنفي، در جامعه تثبيت کنند»(از گفتگو با راديو فرانسه_ سال1373).اما اين «پرواز» و شورش عليه «ميله‌هاي قفس» در قصه‌هاي غزاله زنداني چارچوب روابط اجتماعي نمي‌شود. به دنبال «معناهاي نهفته»تري به ژرفا مي‌رود، يا كه در آسماني ديگر اوج مي‌گيرد و در شكل اساطيريش طنين آواز كوزه‌گري را مي‌يابد در قرنهاي گمشده و يا بغض و شكايت برجوشيده از ني‌زني كه براي «وصل» راههاي بسيار پيمود اما دردا كه در «فصل» مرد.آخرين برگ يك قصه را مرور كنيم كه بي‌شك در آن معنايي نهفته است.در 21 ارديبهشت1375، در غروب جمعه‌يي كه از آسمان به‌جاي باران خون مي‌چكيد، در روستاي دورافتاده‌يي كه در مرز مازندران شرقي و گيلان است. برفراز قله سماموس با 3630متر ارتفاع، در كنج امامزاده‌يي غريب، غزاله آخرين روز زندگيش را گذراند. او را برده بودند يا خود رفته بود؟ طناب را به گردن خودش انداخت يا به گردنش انداختند؟ گفته بود: «در گردونة سوگهاي طنز‌آميز زندگي، رسيده‌ام تا اين‌جا، به انتظار شوخيهايي که در راه هستند، با بود و نبود انسان» چه شوخي دردناكي… من به‌راستي باورم نمي‌شود. شهريار مندني‌پور قصه‌نويسي كه اشتراكات ذهني زيادي با غزاله دارد دربارة «خودكشي» او گفته است: «با توجه به تصويري كه از او داشتم، تا ماهها پس از شنيدن خبر، سؤالم اين بود كه او چگونه مي‌توانسته به مغازه برود، طناب بخرد و به جنگل بزند و درختي را براي دار زدن خودش انتخاب كند. در آثار او هيچ روي از اين نوع خودكشي خشونت‌بار ديده نمي‌شود و هميشه براي من اين سؤال وجود دارد كه او چرا درخت را به عنوان قاتل خود انتخاب كرد». من نيز همين سؤال را دارم و بگذاريد با نوشتن چيزي كه اصلاً دوست نداشتم بنويسم و تا همين الان نيز در موردش جز با چند نفر صحبت نكرده‌ام زير سؤالم چند خط تأكيد بكشم. در اوائل دهه1370 با شاعري كه مجاز به آوردن نامش نيستم در پاريس ملاقات داشتم. شاعر، كسي است كه «خوب»، هم شايسته شعرش و هم لايق خودش است. شاعري شاعر و انساني انسان. با مجاهدين و مقاومت رابطه‌يي ندارد. من هر از گاهي كه از «منطقه» به فرانسه مي‌آمدم سري به او مي‌زدم و ديداري تازه مي‌شد. مي‌گفت و مي‌گويد سياسي نيست. اما خودش مي‌داند،. من هم مي‌دانم و همه آنهايي هم كه او را مي‌شناسند مي‌دانند چرا اين حرف را مي‌زند. در بين حرفهايي كه مي‌زديم من مقداري از ارتش آزاديبخش برايش گفتم. در ميان تعجب بسيار زياد من گفت من خبر دارم! تا آمدم بگويم چگونه؟ گفت فيلمهايش را ديده‌ام. بيشتر و بيشتر شاخ درآوردم. فيلمهاي ارتش آزاديبخش، آن هم دست اين شاعر عزلت‌گزين و به دور از مبارزه و سياست! پرسيدم از كجا فيلمها را گيرآوردي؟ گفت غزاله برايم آورده بود. و بعد داستان را تعريف كرد. غزاله عليزاده در آخرين سفرش به پاريس فيلمي از يك مجموعه مربوط به ارتش آزاديبخش را به‌دست آورده بود و خودش تكثير كرده و بين دوستانش، از جمله اين دوست ما، پخش مي‌كرده است. داستان را كه شنيدم آه از نهادم برخاست. پس خودش چه شد؟ چرا نتوانستيم او را بيابيم؟ چرا وصل نشديم؟ و چرا و چرا و چرا و چراهاي ديگر. از آن‌روز تا به‌حال هربار كه ياد غزاله مي‌افتم داغ اين كه نتوانستيم او را پيدا كنيم مثل خنجري در دلم مي‌خلد. آيا او پس از بازگشت به ايران به قول خودش ديگر «نيرويي براي وصل» در خود نديده؟ و يا خفيه‌نويسان پاريسي كار دستش داده‌اند؟ و بعد سناريوي تكراري و تهوع‌آور خودكشي به اجرا درآمده‌است؟در هرصورت من هر وقت به مرگ دريغ‌انگيزش مي‌رسم لحظه‌يي به دستهاي خود نگاه مي‌كنم. آيا بايد زمزمه كنم: «بازمي‌گرديم با کاغذهاي شکلات و ته بليتهاي نمايش در جيب و تکه‌هايي از اعلانهاي پاره در دست، تا تار و پود آن‌چه را که از دست رفته، در رؤيا ببافيم. رؤياها بي‌خريدار ‌است». نه!!! و هزار بار نه! ياد غزاله هرگز رؤياي بي‌خريدار نيست&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/24749438-114910379417769136?l=nedayerahai2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nedayerahai2.blogspot.com/feeds/114910379417769136/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=24749438&amp;postID=114910379417769136' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24749438/posts/default/114910379417769136'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24749438/posts/default/114910379417769136'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nedayerahai2.blogspot.com/2006/05/2-21.html' title='صفحه 2 نشریه ندا شماره 21'/><author><name>نشریه ندا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04192865213212172469</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-24749438.post-114781879470750540</id><published>2006-05-16T15:30:00.000-07:00</published><updated>2006-05-16T15:34:25.956-07:00</updated><title type='text'>يـاد ابـوذر، آبـروي ماندگار قلـم - صفحه دو نشریه ندا 20...</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/6536/2494/1600/abuzar_3.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/6536/2494/320/abuzar_3.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt; يـاد ابـوذر، آبـروي ماندگار قلـم - به صحرا شد، عشق باريد...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;مصطفوي&lt;br /&gt;و گفت به صحرا شدم، عشق باريده‌بود و زمين تر شده‌بود،چنان‌كه پاي مرد به گلزار فرو شود، پاي من در عشق فرومي‌شد تذكرة ‌الاوليای عطار يك نويسنده اگر بر حقيقت زمانة خود گواهي ندهد شرف حرفه‌یي خود را باخته است. و اگر تفنگ بركف در راه حقيقت بجنگد و به خاك افتد، ماندگاري است كه به قلم آبرو مي‌دهد… و ابوذر از تيرة آن نويسندگان بود كه خدا به قلمشان سوگند خورده‌است.زماني بود كه نه‌تنها مجاهد نبود كه حتي بر سرمواضع ايدئولوژيكمان هم حرف داشت. ما هم با او حرف داشتيم. اين اختلاف گاه به آن‌حد مي‌رسيد كه بر او فشار بسيار مي‌آورد. گاهي از دستمان كلافه مي‌شد. گاهي قهر مي‌كرد. و گاهي از كوره در مي‌رفت و حتي بد و بيراه مي‌گفت. اما بارها ديده بودم كه در اوج عصبانيت و در حالي كه از شدت برافروختگي نمي‌توانست خودش را نگهدارد مي‌زد زير گريه و از دردي سخن مي‌گفت كه آدم را تكان مي‌داد. از تك‌تك كلماتش معلوم بود كه پايش چنان در عشق فرو ست كه پاي مرد به گلزار خيس. هميشه دوست بود چه آن‌زمان كه در آغوشت مي‌كشيد و غرق بوسه‌ات مي‌كرد و چه آن‌گاه كه قهر مي‌كرد. مي‌دانستي دلش ذره‌یي گرد كينه ندارد و تو با روشنفكري جدي طرف هستي كه حرفش از روي مسئوليت و درد است. نه از روي تن‌آسايي و سهل‌گيري به خود. سهمگين‌ترين نبردها را با خودش داشت. و بيشتر از هركس به كلماتي سخت مي‌گرفت كه از قلمش مي‌ريخت. به‌شدت حساس بود كه در دام دوگانگي حرف و عمل حق بزرگتري را پايمال نكند. اهل «جر»‌زدن نبود. حقيقتي را كه دريافته‌بود بيان مي‌كرد. برايش مي‌جنگيد و بعد هم اگر مي‌فهميد ضعفي دارد يا كه اشتباه كرده، برخلاف بسياري ديگر، اول از همه با خودش تصفيه حساب مي‌كرد. ضعفها و ندانسته‌هاي خودش را تئوريزه نمي‌كرد و ديگران را به لجن نمي‌كشيد تا كمبودهاي خودش را بپوشاند. همين دوست داشتني‌اش كرده‌بود. براي همين نه‌تنها خودم كه تمام مجاهديني را كه با او دوست بودند و جنگ و جدال ايدئولوژيك هم داشتند همه يك احساس داشتيم. بعد از هر دعوا با او صميمي‌تر مي‌شديم و نزديكتر. در طي اين همه سال و اين همه بحث و دعوا و گفتگو سر مسائل مختلف ترديدي نداشتيم كه از روي درد دارد حرف مي‌زند. دلش براي ايدئولوژي مسخ‌شده توسط آخوندها و مرتجعان مي‌سوزد. نه خيانتهاي مرتجعان را به‌حساب «مذهب» مي‌گذاشت و به‌جاي مبارزه با ارتجاع به ضديت با مذهب مي‌افتاد؛ كه بهترين هديه براي ساواك و آخوندها بود؛ و نه تعارفي با آنها داشت و امتيازي به آنها مي‌داد. حرفهايش از روي بهانه‌گيري و حسادت و مسائل فردي و بدتر از اينها بريدگي نبود. دلش براي مردم مي‌سوخت. به‌شدت از رنگ و بوي استثمار و نگاه استثمارگرانه به مسائل برانگيخته مي‌شد. و ما كه با او در يك‌جا بوديم با اين‌كه برداشتهاي متفاوتي با او داشتيم يك لحظه هم او را از خودمان جدا نمي‌دانستيم. بي‌جهت نبود كه «ابو» صدايش مي‌كرديم.اولين بار در اوين ديدمش. سال56 بود. از بند4 قصر، بعد از 5سال حبس آمده بودم توي ملي‌كشان اويني و منتظر بودم كه مثل بسياري از بچه‌هاي ديگر تعيين تكليف شويم. بند 3 اوين مخصوص «مذهبي»هايي بود كه زندانشان تمام شده‌بود. از كليه بندها، بندهاي قصر و بندهاي اوين، هركس را كه حبسش تمام مي‌شد به آن‌جا مي‌آوردند. يكي از آنها ابوذر بود. از بندهاي پايين قصر آوردندش. از همان بدو ورود رفت طرف احمد شادبختي كه اتفاقاً او هم در آن‌جا بود. دوست صميمي احمد(شادبختي) بود و من توسط احمد با او آشنا شدم. هنوز مي‌لنگيد و آثار شكنجه بعد از سه سال روي پايش بود. يكي از بهترين مقاومتها را كرده بود. پنجه پايش را كابل به‌طور كامل برده‌بود. و در زندان به‌سختي راه مي‌رفت. چشماني درشت و هوشيار داشت و ته لهجه شمالي‌ااش هنوز توي ذوق مي‌زد. برعكس احمد اصلاً اهل شوخي نبود و نمي‌شد با او حتي به طنز چيزي گفت. ولي تا مي‌خواستي افتاده و با محبت بود. خودش را كه مي‌ديدم مي‌فهميدم چرا افتاده است. براي اين كه پربار بود. نيازي به كبر نداشت. نيازي به غروري نداشت كه ريشه در بلاهت داشته باشد. مي‌فهميد و مي‌دانست و بهاي دانسته‌هاي خودش را به سنگين ترين وجه مي‌پرداخت. بنابراين نياز نه به منت‌كشي از آخوندها داشت و نه ساواكيها و نه فخر فروختن به دوستانش. «ابو» دوران بحراني ضربة اپورتونيستي سال54 را پشت‌سر گذاشته بود. واقعيت قضايا تاحدي براي ما روشن شده‌بود و مرزبنديها داشت هرروز بيشتر شكل مي‌گرفت. ابوذر وضعيتي خاص داشت. با او نزديكترين رابطه‌ها را داشتيم ولي نه يك رابطة ارگانيك و تشكيلاتي. من دلم مي‌خواست ابوذر آن نباشد. در برخورد اول فهميدم با كسي طرف هستم كه «معناي حرفهايش را مي‌فهمد». برايم از تاريخ طبري گفت و تاريخ يعقوبي و بعد نهضتهاي شيعي در تاريخ گذشته ايران. از حروفيون و نمدپوشان و حلاج و كي و كي و كي. و رابطة اين جنبشها با فئوداليسم و تشيع انقلابي. جوهر اصلي حرفهايش اين بود كه دستگاه فقه و آخونديسم ديگر كشش ندارد و بايد از اول، تاريخ خودمان را بخوانيم و بنويسيم. چيزي كه بعدها نوشت: «اكنون نيز آنچه به‌نام اسلام عرضه و پياده مي‌شود، از اصالت، مشروعيت و حقانيت لازم و مكفي برخوردار نيست و جناحها و جريانات مرتجع و ليبرال با همه تضادها و اختلافي كه دارند در خيلي جاها در كنار هم قرار مي‌گيرند. زيرا در يك اصل و اساس با هم مشتركند و آن حفظ نظام طبقاتي است. نظامي كه بر استثمار زحمتكشان و كارگران استوار است». (مقاله گوشه‌هايي از فرهنگ غني و سرشار اسلام)ابوذر به‌دنبال علل مادي رخداد حوادث و اتفاقات و رويدادهاي تاريخ مطالعات بسيار زيادي كرده‌بود. حافظه‌یي غريب داشت و تقريباً هرفاكتي از كتابهاي مرجع يا تاريخي قديم نقل مي‌كرد با ذكر صفحه متن آن را از حفظ مي‌خواند. بيشترين انگيزش او وقتي بود كه از آخوندها در گذشته و به‌خصوص در جريان مشروطه مي‌گفت. اين‌جا بود كه موضعي به‌شدت ضدارتجاعي مي‌گرفت. كه البته اينها نقاط وحدت و اشتراك ما بودند. اما برداشت من این بود که به‌لحاظ نظري دافعه ماترياليسم او را به موضعي ضدماركسيستي مي‌كشاند. اين‌جا برخورد ما با او فرق مي‌كرد. ما حرف و آرمان «حنيف» را قبول داشتيم كه مرزبندي اصلي را بين استثمارشده و استثماركننده مي‌دانست. ما اين جمله را سرلوحة تمام برداشتهاي ايدئولوژيك بعدي خود مي‌دانستيم. و مرزبنديهايمان را با هركس و هر نيرويي براين اساس قرارمي‌داديم. گذشته از اين، ما از موضع يك سازمان حرف مي‌زديم و ابوذر براي خود نقشي چنيني قائل نبود. همين مسأله هم گاه بين ما اختلاف مي‌انداخت و نظرهاي متفاوتي را نسبت به مسائل پيدا مي‌كرديم. ماركهاي متقابل اين دو نوع برخورد كلاسيك و شناخته‌شده هستند. او ما را به‌خاطر رعايت برخي ضوابط تشكيلاتي نمي‌پسنديد و ما او را به‌خاطر روابط غيرتشكيلاتي‌اش مورد انتقاد قرار مي‌داديم. اما نكته مهم اين بود كه هيچ‌گاه ابوذر نمي‌خواست نظر فردي خودش را به ما به‌عنوان يك تشكيلات تحميل كند. هر اختلافي داشتيم، داشتيم. ولي قرار نبود حقوق دموكراتيك همديگر را رعايت نكنيم. هم ما و هم او اين‌قدر دموكراسي را شناخته بوديم تا آن را با خياباني يك‌طرفه و پر شده از تابلوهاي بكن و نكن عوضي نگيريم.از زندان كه آزاد شديم به فاصله اندكي انقلاب شد. او را كمتر مي‌ديدم. اما هربار با همان محبت هميشگي و بيشتر و بيشتر. خميني داشت ظهور مي‌كرد و ابوذر به‌شدت هراسان بود. بيشتر به ما نزديك شده بود. به‌خصوص مهمترين فتنه سياسي آن روزگار را به‌خوبي لمس مي‌كرد. تهديد اين بود كه مثل خيلي از مدعيان پرولتاريا كه سر از قباي خميني درآوردند و برايش جاسوسي كردند، او هم فريب «مستضعف»پناهي خميني را بخورد و سنگ مبارزه ضدامپرياليستي امام را به‌سينه بزند و سر از چادر وحدت و سفارت‌گيري درآورد. اما ابوذر خيلي خوب فهميد كه آخوندجماعت قبل از اين‌كه ضدامپرياليست باشد يا نباشد و يا اصلاً اعتقادي داشته باشد و يا نداشته باشد، دين‌فروش است. يعني پا بدهد ضدامپرياليست است. پا هم ندهد سر مي‌برد و پا اره مي‌كند و عربده مي‌كشد و با توپ و تشر وانمود مي‌كند كه ضدآمريكا است. يا ضداسرائيل يا ضدشوروي يا انگليس يا هرجا و هركس ديگر. اما وقتي پايش هم بيفتد با تك‌تك همان شياطين بزرگ و كوچك رابطه برقرار مي‌كند و در اين مسير از ليسيدن ته كفش هيچ كدامشان ابا ندارد. اين بود كه در تمام مدت فاز موسوم به سياسي(فاصله 57تا سي خرداد60) ابوذر مسيري را طي كرد كه روز به‌روز به ما نزديكتر مي‌شد. و ما هر از گاهي مي‌نشستيم و با او گپي مي‌زديم.يك شب در اوائل شروع جنگ خميني و عراق به احمد(شادبختي) گفتم احمد دلم خيلي هوس يك غذاي ماكاروني خوب را كرده است. احمد مي‌دانست چه مي‌گويم. دستپخت شهناز (مهديان همسر احمد كه بعدها به‌شهادت رسيد) بين ما معروف بود. گفت به شهناز مي‌گويم بپزد فردا شب بيا خانه‌مان. مي‌دانستم با «ابو» همخانه هستند. در يك آپارتمان در بزرگراه جردن مي‌نشستند. قران سعدين بود. شب با احمد رفتيم تا هم از دستپخت شهناز استفاده كنيم و هم ديداري تازه با ابوذر. فاطمه(فرشچيان همسر ابوذر كه او هم شهيد شد) در را به‌رويمان باز كرد. وقتي داخل شديم بوي دستپخت شهناز آپارتمان را پر كرده‌بود. تا آمديم تعريفي از شهناز بكنيم ابوذر رسيد. برخلاف هميشه برخورد سردي كرد. تعجب كردم. چه شده‌بود؟ تلخ و گرفته گوشه‌یي كزكرد. نشستيم و بعد از چند دقيقه خودش آمد كنارمان. بي‌كلامي يك‌دفعه زد زير گريه. حالا گريه نكن كي بكن! هرچه هم مي‌پرسيديم چه‌شده؟ چيزي نمي‌گفت. شانه‌هايش به‌شدت تكان مي‌خورد. احمد بيشتر «ابو» را مي‌شناخت. به من اشاره كرد تا ولش كنم. رهايش كردم و منتظر نشستم. بالاخره روزنامه را از جيبش درآورد. ديديم خبر شهادت دكتر احمد طباطبايي را در تصادفی در جاده به‌سمت جنوب نوشته. دكتر طباطبايي از مجاهدين بسيار قديمي بود كه آن‌موقع مسئوليت امداد مجاهدين را داشت. فهميديم دكتر احمد که در صفوف مستقل مجاهدین برای دفاع از میهن مجاهدت می‌کرد، درهمین‌راه جان باخته‌است. فهميدن بقيه قضايا زياد مشكل نبود. دكتر طباطبايي اولين استاندار بعد از انقلاب در مازندران بود و ابوذر در سمت معاون او با هم همكاري زيادي داشتند. ابوذر شيفتة خصائل و روحيات و برخوردهاي مردمي دكتر طباطبايي بود. آن‌شب تا دير وقت كه آن‌جا بودم ابوذر دربارة او مي‌گفت.اما همه وحدت و تضادهاي ما با ابوذر را يك چيز تحت‌الشعاع قرار مي‌داد. تضاد اصلي چيست؟ زمان شاه و حتي در سالهاي بعد يعني حاكميت آخوندها. بحث و اختلاف و مشاجره و احساس مسئوليت و هرچيز ديگر وقتي از مدار بسته فردي خارج مي‌شد كه اول مشخص مي‌كرديم چه كسي و چه گروهي و چه حاكميتي در برابر ما قرار گرفته و نمي‌گذارد ما در يك روند دموكراتيك زندگي كنيم و نفس بكشيم. در اين مورد شناخت عميق ابوذر از ماهيت حكومت شاه و آخوندها شاخص بود، یک درک عمیق و بسیار مسئولانه. در سخت‌ترين شرايط وقتي پاي منافع كلي جنبش پيش مي‌آمد ابوذر از همه‌چيز مي‌گذشت. بالاتر از اين، وقتي كه احساس مي‌كرد حرف و نظرش در نهايت به جيب شاه و ساواك و بعدها خميني و آخوندها مي‌ريزد مي‌فهميد كه اشتباه مي‌كند و برمي‌گشت. يكبار در پاريس مقاله‌یي برايم فرستاد به نام «بغي چيست و باغي كيست؟» تا در نشريه مجاهد چاپ كنيم. در آن‌جا به برخي تهمتها و قولهاي دروغي كه علي ميرفطروس از كتابهاي معتبر تاريخي مثل طبري و… نقل كرده بود اشاره كرد. سابقة برخوردهاي او را با ميرفطروس از سالها قبل مي‌دانستم. در فاصله سالهاي 57تا60 ابوذر و ميرفطروس درگيريهاي قلمي بسياري با هم داشتند. جدال اين دو محقق و به‌خصوص سرنوشت و عاقبتشان بسيار عبرت آموز بود. ميرفطروس ازجمله كساني بود كه قبل از هرچيز مبارزه با مذهب برايش اصل بود. و از موضعي مثلاً ماركسيستي تحقيقات تاريخي خودش را منتشر مي‌كرد. ابوذر برعكس از موضعي مذهبي، و نه مجاهدي، در همان زمينه‌ها تحقيق مي‌كرد و كتاب مي‌نوشت. وقتي مقاله ابوذر به‌دستم رسيد به ديدنش رفتم. حرف ميرفطروس پيش آمد و ابوذر گفت: «من در گذشته فكر مي‌كردم با ميرفطروس دعواي ديدگاهي دارم. اما حالا مي‌فهمم اشتباه كرده بودم. ما در وهلة اول با او دعواي صداقت داريم. ميرفطروس يك مورخ و محقق صادق هم نيست. با ذكر نام برخي كتابها و حتي شماره صفحه آنها چيزهايي نقل كرده‌است كه من هرچه مراجعه كرده‌ام تا ببينم سند چيست نيافته‌ام. معلوم شده فاكتي كه نقل كرده از بنياد دروغ است. چه برسد به تحليلش كه روي اين فاكت سوار است». بعد برايم مثال مي‌آورد. (در آن مقاله نمونه‌ها را نوشته و من تكرار نمي‌كنم) بعد ابوذر اضافه كرد: «مورخ و محقق بيشتر از هرچيز نياز به صداقت دارد. اين كه نمي‌شود من با يك چيز مخالفم بروم هزار راست و دروغ به آن آرمان يا افراد معتقد به آن ببندم. اين تحقيق تاريخي نيست. لجن‌مال كردن است». صادقانه بگويم من در آن روز عمق حرفهاي ابوذر را نفهميدم. بلكه سالها بعد، عاقبت و سرنوشت آن دو محقق (ابوذر و ميرفطروس) آن‌را برايم روشن كرد. ابوذر روي مواضع ضدارتجاعي خود تكيه كرد و عاقبت در نبرد روياروي با ارتجاع به‌خاك افتاد و ميرفطروس با هيستري ضدمذهبش تا بدان‌جا پيش رفت كه روز‌به‌روز از محتواي انقلابي و سياسي خالي شد. و در مرحلة بعد با تعريف و تمجيد از خدمات سلسلة پهلوي مداح رضاخان گرديد. و من نمي‌توانم افسوسم را از انحطاط شاعري دريغ كنم كه روزي در مدح رزم‌آوري همرزمان «فدايي»ش مي‌سرود و حال به چنين فلاكتي افتاده است. از اين نمونه بگذريم تا به نمونة ديگري از مجازات اتوديناميك پشت كردن به «صداقت» را بنويسم. به ابوذر برگرديم…او به‌قدري آرمانش را دوست داشت كه مي‌دانست با انتقاد از خود، هم آرمان، و هم خودش اوج مي‌گيرند. من بارها شجاعت و شهامت او را در برخورد با اشتباهاتش ديده بودم. نمونه بسيار باارزش برخوردي بود كه در ابتداي جريان انقلاب ايدئولوژيك دروني مجاهدين در سال64 كرد. خودش در چند مقاله و نامه به‌صورت مفصلي نوشته و چه خوب بود كه آن‌را گردآوري مي‌كرديم و در جزوه‌يي مستقل چاپ مي‌كرديم. ما كه از نزديك شاهد بوديم بهتر مي‌دانيم ابوذر چه كشيد و چه تضادي را حل كرد. او وقتي خبر را شنيد به‌شدت جاخورد. حتي نسبت به مسعود(رجوي) به‌شدت پرخاش و اهانت كرد. تمام وجودش دردمندي بود. در حالي‌كه به‌شدت بد و بيراه مي‌گفت، هق هق گريه امانش نمي‌داد و مرتب تكرار مي‌كرد: «يك جنبش برباد رفت». راست مي‌گفت. قضيه را اگرچه غلط، ولي جدي گرفته بود. مي‌دانست بحث ساده‌يي نيست. «بود و نبود» خودش و جنبش را خوب حس مي‌كرد. و اما مسعود در پاسخ پرخاشگريهاي او هيچ نگفت. حرفش را با سعة صدر شنيد و دم برنياورد. شايد به‌اين دليل كه او را خوب مي‌شناخت. شايد هم مي‌دانست ابوذر از چه رنج مي‌برد. به‌عنوان برادر بزرگ او برخوردي كرد كه فقط از مسعود برمي‌آمد. و من كه از اين قبيل برخوردها از مسعود كم نديده بودم باز هم متحير دريا دلي او شدم. خوب به‌ياد دارم كه هم گزيده و برافروخته بودم و هم نگران. با وجود اين‌كه به محتواي انقلابي‌اش اعتقاد داشتم اما به‌شدت دلم شور مي‌زد كه چه خواهد كرد؟ چند روز بعد ابوذر را ديدم. در ايستگاه قطاري پرت و خلوت منتظر بوديم. روي نيمكتي نشستيم و ابوذر شروع كرد. يك پارچه آتش بود. جمله اول به دوم و سوم نرسيد كه ديدم هاي هاي گريه امانش نمي‌دهد. سرش را روي شانه‌هايم گذاشت و گفت: «بعد از 1400سال مسعود حضرت محمد را از يك تهمت تاريخي پاك كرد». نمي‌دانست چه مي‌گويد و من براي اولين بار مي‌ديدم كه «ابو» مطلقاً كنترل ناشده حرف مي‌زند. درست بگويم. با تمام وجود و از ته دل حرف مي‌زد. چيزي كه بعدها در يكي از نامه‌هايش نوشت: «قبلاً با مغزم به سازمان اعتقاد داشتم و اكنون به آن عشق و علاقة قلبي دارم». بعد از اين بود كه ديگر كسي قادر نبود ابوذر را در چارچوبي قديمي نگه دارد. بال گشوده بود و ميله‌ها و محدوديتها را به‌رسميت نمي‌شناخت. هيچ آسماني را تنابنده نبود. هربار كه مي‌ديديش بال‌گشوده‌تر سقفي جديد و طرحي نو را جستجو مي‌كرد. مراجعه به نامه‌هايي كه نوشته بسيار درس‌آموز است. يك‌بار از قيد و بند «زن و بچه» مي‌نوشت و دل مي‌كند و تقاضا مي‌كرد كه به منطقه برود. و بار ديگر قصه‌یي و شعري از مولوي مي‌خواند و شاهد مي‌آورد. به قول خودش «خودشكني» مي‌كرد، و ما به چشم مي‌ديديم او نه‌تنها خش برنمي‌دارد كه صدبار صيقل‌خورده‌تر از قبل مي‌شود تا راه ديگران را باز كند. بالاخره هم موفق شد. چند ماه بعد(بهار65) بار و بنديل زندگي محقرش را بست و با فاطمه و مسعود و گوهر (پسرو دخترش) به منطقه رفتند. در قرارگاه بديع‌زادگان مستقر شد و كتابخانه بزرگي را بنيان گذارد كه آن‌روزها وجود نداشت. در آن‌روزها بيشتر از قبل همديگر را مي‌ديديم. روز و شب نداشت و من در هر سرزدن به كتابخانة نيمه داير با او گپي مي‌زدم. شاد و پرانرژي و پويا بود. با همان وسواسها در امانتداري سابق كه از ويژگيهايش بود. و چيزي نگذشت كه بايد به «فروغ» مي‌رفتيم. جاي بحث ضرورت رفتن و نرفتن به آن، اين‌جا نيست. اما همين را مي‌دانم كه فارغ از هرنتيجة سياسي و نظامي اگر «ابوذر»هاي فروغ آن‌گونه بي دريغ و با تمام هست و نيستشان نمي‌شتافتند هيچ‌كدام از ما در نقطه‌یي كه اكنون هستيم، نبوديم. در آن روزهاي تاريخي، من هم از جمله كساني بودم كه تا «چهارزبر» رفتم. در آخرين شب وقتي كه در حسن‌آباد منتظر فرمان پيشروي بوديم براي آخرين بار نويسنده ديگري را ديدم كه از پاريس به ميدان شتافته بود. شهيد بزرگوار حسين حبيبي خائيزي. او هم «زلال و مسيحا» را جاي گذاشته، خود را رسانده بود. ابوذر، مسعود و گوهر، و حسين، زلال و مسيحا را. و چند نفر ديگر چند نفر ديگر را؟… «به‌كجا چنين شتابان؟» دلشان از كوير وحشت گرفته بود و هوس سفر داشتند. رفتند تا سلام‌رسان نسلي به شكوفه‌ها و بارانها باشند. رفتند بي‌آن‌كه تسليم و مرعوب باشند. در زندگي كوتاهشان از حرمت زندگي دفاع كردند و مرگ را برگزيدند تا حرمت آن را به‌اثبات رسانند. و رساندند. و به‌همين دليل جاودانگان صداقت هستند؛ و آموزگاران پاكبازي. از زمرة نسل بيمرگان شجاعان. نسلي كه قلم به‌دست و نويسنده و محققش پاي حرفهاي خود را با خون خود امضا مي‌كند. و براي ديدن قله‌یي كه «سراي» آنهاست كافي است به عاقبت تهوع‌آور زبونها و جبونهايي نگاه كنيم كه در گذر ايام پوسيده‌اند. حقيراني كه در روز روزش به‌جاي پاكبازي «به چانه‌زدن براي زندگي حقيرشان» مي‌پردازند و بعد با دلي سرشار از عقده و حسد دربارة ابوذر مي‌نويسند: قربانی خرد و استقلال و هويّت فردیش شد. از او خواستند که برای «تطهير» خود از اين جور «آلودگیها»، از اين‌جور «ننگها» ی «روشنفکری و بی عملی»، به آن‌جا برود که بردندش؛ و بکوشد تا خود را «شايسته» درک ضرورتهای جديد «ايدئولوژيک» کند. و بعد، تفنگی بر دوش، روانه جنگی بی‌برگشت شود ميان يک «امام» و يک «رهبر»… و مزارش را نمی‌دانم کجاست. چرا که اصلاً معلوم نيست مزاری داشته باشد». به‌راستي ياد حرفهاي عمروعاص نمي‌افتيد؟ وقتي كه براي پاك كردن دست معاويه از آن جنايت ننگين به خونخواهي عمار از علي برخاسته بود؟ و مرزبندي انقلاب و ضدانقلاب خارج از تمايل و خصلتهاي فردي ما چقدر واقعي است. امثال ابوذر در جايي قرار گرفته‌اند كه هرگونه توهين به شخص خودشان، جبن و حقارت گوینده را برملا می‌کند. راه عقده‌گشايي، دل‌سوزاندن براي مزار ناپيدا و «قرباني خرد و استقلال و هويت فردي خود» دانستن او است. اما روشن است كه اين قبيل حقيران از چيزي رنج مي‌برند كه در مقايسه با ابوذر يك هزارمش را ندارند. صداقتي كه او داشت و ايثاري كه كرد و صداقتي كه اينان ندارند و ايثاري كه نكرده‌اند.به‌هرحال از فروغ كه آمديم بازگشتيم سراغش را گرفتم. پيدايش نبود. از اين و آن پرسيدم. تنها خبري كه شنيدم اين بود كه تير خورده و مجروح و خونفشان در نواحي حسن‌آباد ديده شده‌است. هروقت به او و آن ميدان فكر مي‌كنم با خود زمزمه مي‌كنم: به صحرا شد، عشق باريد…&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/24749438-114781879470750540?l=nedayerahai2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nedayerahai2.blogspot.com/feeds/114781879470750540/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=24749438&amp;postID=114781879470750540' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24749438/posts/default/114781879470750540'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24749438/posts/default/114781879470750540'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nedayerahai2.blogspot.com/2006/05/20.html' title='يـاد ابـوذر، آبـروي ماندگار قلـم - صفحه دو نشریه ندا 20...'/><author><name>نشریه ندا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04192865213212172469</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-24749438.post-114654162887807535</id><published>2006-05-01T20:44:00.000-07:00</published><updated>2006-05-01T20:50:03.733-07:00</updated><title type='text'>- - صحه دو نشریه ندا شماره 19  -قلبي كه در اعماق خاكستر مي‌تپيد</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;قلبي كه در اعماق خاكستر مي‌تپيد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;(دربارة جعفر پوينده&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كاظم مصطفوي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برسنگ مزارش نوشته شده: «نويسنده بايد بار دو مسئوليت بزرگ را كه مايه عظمت كار اوست بردوش گيرد. خدمتگزاري حقيقت و خدمتگزاري آزادي و نويسنده بايد شرف هنر را پاس بدارد»«مسئوليت دربرابر حقيقت و آزادي و پاس داشتن شرف هنر». با خودم تكرار مي كنم. چند بار «ميم» هومي را كه مي‌گويم مي‌كشم. هوم م م م م م م. تكرار مي‌كنم. آيا حرفي تكراري نيست؟ زمانه‌اش نگذشته است؟ زمين و زمان مي‌خواهد به تو اين‌طور بقبولاند كه گذشته. زمان اين حرفها نيست. در سرزمين آخوندزده هم كه جايي باقي نمي‌ماند. چه جوري بگويي؟ و براي كه؟ همه چيز حرف است و حرف. حتي ديگر حرف هم نيست. مثل آدمها كه اشباح آدم هستند، اشباح كلمات داريم. كلمه به‌قتل رسيده و آن‌چه كه باقي است و مي‌يبينم اشباح كلمه است. بي‌ارزش و بي‌محتوا. هرچند بزك‌كرده و خوش‌پوش و خوش‌تراش. بنابراين نويسندگي نه عرق‌ريزي روح كه مشتي، به معناي واقعي كلمه، پوشال تحويل خواننده دادن است. با اين پيش فرض كه خواننده انساني بي حافظه است. در خلوت خود بي رودربايستي‌تر تكرار مي‌كني.«بي‌حافظه» مقداري شيك و پيك است. ابله رساتر است. ابله هم مقداري ادبي است. يك كلمه خودماني گوياتر است. حيواني نجيب و معروف را در برابرت حس مي‌كني. ممكن است در وهلة اول نجابتش چشمت را بگيرد و بخواهي دربگذري. اما وقتي خميني شاعر و عارف مي‌شود تو چگونه مي‌تواني مدافع نجابت حيواني معروف به چيز ديگري باشي؟ ناديده مي‌گيري و خواننده‌ات را، آن حيوان را، البته منهاي نجابتش، مي‌يابي. با مشتي كلمه مي‌تواني بر بلاهتش بيفزايي. كلمه در اين‌جا كاربردي هم‌چون يونجه دارد. جلو دهان خواننده مي‌گيري و تا او بخواهد بو بكشد و مست عطرش شود مي‌پري بر گرده‌اش و سوارش مي‌شوي. مي‌تواني كتاب قصه و تحقيق و نقد، و يا كه شعرت را به يك رأس خوانندة نجيب قالب‌كني. تا با چشماني حق‌شناس قدرداني كند و نيشي نشان دهد. اما اي دريغ! وقتي كه سوار برخواننده شروع به تاختن مي‌كني و باد بهاري مي‌وزد و تو خود را در پالكي از رؤياهاي تاريخي مي‌يابي حضورهمپالكيت را در پالك كنار دستت احساس مي‌كني. با كمي دقت، آشنا مي‌يابيدش. رنگ صورت و مو و چهره‌اش شبيه خود تو است. لبخند و نگاهش هم مثل خودت است. موجود غريبي است. خود تو است. از او مي‌پرسي گوشهايش چرا اين‌قدر بزرگ است؟ مي‌خندد. چرا اين‌طور مي‌خندد؟ يك جوري است. يك مسخ‌شدگي دردناك را در صورت و چشمهايش تشخيص مي‌دهي. عميقتر كه مي‌شوي حالت تهوع پيدا مي‌كني. غثيان از ديدن انساني كه گوشهاي خود را فراموش كرده است. دست به گوشهاي خودت مي‌كشي و مي‌بيني اي داد و بيداد كه چه گوشهايي پيدا كرده‌اي. عينكت را جابه‌جا مي‌كني و بعد سعي مي‌كني همه چيز را به‌ياد آوري. چيزي نمي‌گذرد كه بر مصيبت اين خودآگاهي افزوده مي‌شود. خواننده، يعني همان كه ابله دانسته بودي تا سوارش شوي، شروع به جفتك اندازي مي‌كند. نسيم خوش بهاري هم عوض مي‌شود. تندبادي مي‌وزد با آواهايي مبهم و هول‌انگيز. وز وز نيست. گوووو گوووو است. اول باورت نمي‌شود. سعي مي‌كني با همان كلمات به جنگش بروي. كلمات را رنگ مي‌كني. از همان بالا كه نشسته‌اي سعي مي‌كني مشت ديگري از همان كلمات را جلو دهان خواننده بگيري. ولي نمي‌شود. خوب مي‌فهمي كه ديگر آن موجود مهربان و رام نيست. قبلاً تو صدايش را عرعر تصور مي‌كردي. اما حالا هي مي‌شنوي كه مي‌گويد: «نه، نه». و از آن بدتر اين باد لعنتي چنان سوزان است كه هرپرش كه مي‌خورد به صورتت جوشي چركين تاول مي‌زند. تمام بدنت را چركين و عفوني مي‌يابي. تو را به اين جا مي‌رساند كه نه يكبار كه صد بار بگويي «عجب غلطي كردم» با كلمه مگر مي‌شود شوخي كرد؟ ولي كار از كار گذشته. با كلمه «شوخي» نكرده‌اي. آن‌را به تلخ‌ترين و روشن‌ترين بيان «به قتل» رسانده‌اي. قاتلي هستي با سه مقتول. كلمه، خواننده و خودت. و چقدر دردناك است. چقدر دردناك است. يك‌باره همه چيز خاكستر مي‌شود. همه چيز. مي‌سوزد. نه در شعلة شوري كه در لهيب شهوتي شيطاني. دلت مي‌گيرد. مي‌خواني «زمستان است». كسي نيست تا تو را نجات دهد. و درست در لحظه‌یي كه از شدت ترس و احتياج احساس خفگي مي‌كني. «كلمه» به ياري‌ات مي‌شتابد. نجات‌دهنده همان كلمه است. و ناجي همان كه بار كلمه را بردوش مي‌كشد. آن‌كه در اعماق خاكستر مي‌تپد نويسنده تو ست. نويسنده‌یي كه قدر كلمه‌اش را مي‌شناسد. خواننده‌اش را انسان مي‌بيند. برنقش آگاهي و مسئوليتش تأكيد مي‌كند و خود را خدمتگزار حقيقت و آزادي مي‌بيند. * * *خانم سيما صاحبي، همسر زنده ياد محمد جعفر پوينده در پيامي كه به‌مناسبت ششمين سالگرد شهادت همسر خود فرستاد از شعر مدايح بي‌صلة احمد شاملو مدد جسته و پوينده را كسي معرفي كرده‌است كه در تنهايي و خاموشي را تاب آورده بود اما در اعماق خاكستر هم‌چنان مي‌تپيد.تصوير من از بعد از آشنايي با زنده ياد پوينده به‌خصوص پس از خواندن برخي از كارها و ترجمه‌هايش دقيقاً با اين برداشت انطباق دارد. به‌همين دليل نمي‌توانم تأثر و دريغم را پنهان كنم كه چرا تا قبل از شهادتش، ولو از راه دور و غير مستقيم، او را نمي‌شناختم.بعد از شهادتش هم همواره اين سؤال را از خود داشتم كه چرا وزارت اطلاعات به سراغ او رفته است. نويسنده و شاعر كه كم نبود. بسياري در دسترس بودند و مي‌توانست يكي ديگر را براي بردن به قربانگاه انتخاب كند. در حالي‌كه پوينده تا قبل از شهادتش اسم و رسمي چنان فراگير، حتي در حد همسنگرش محمد مختاري، نداشت. من هرچه كه به اظهارات و گفته‌هاي ديگران مراجعه مي‌كردم پاسخي براي اين سؤال خودم نمي‌يافتم. مي‌دانستم كه اين انتخاب بي‌دليل نبوده است. مي‌دانستم وزارت اطلاعات اين كار را به‌صورتي ناگهاني و با چشماني بسته انجام نداده است. گذشته از اشتباه محاسبة سياسي پوينده و دوستانش از اوضاع و احوال زمان خاتمي و نقش كانون نويسندگان، مي‌دانستم كه سعيد امامي‌ها و مصطفي كاظمي‌ها و خسرو تهراني‌ها ساعتها و روزهاي متمادي دربارة هدفهاي خود بحث و فحص كرده‌اند. مي‌دانستم كه تصميم‌گيري درباره اين قتلها هم در حد سعيد امامي وامثال او نبوده و يقين داشتم كه شخص ولي‌فقيه ارتجاع دستور نهايي را صادر كرده است. اما يك حلقة مفقوده وجود داشت. چرا پوينده؟ با خواندن برخي آثار و ترجمه‌هاي زنده‌ياد پوينده بود كه پاسخ خودم را گرفتم. آنها مي‌دانستند تيغ آخته خود را برگلوي چه كسي را بگذارند و چه كسي را نگاه دارند تا در معركه‌ها و خيمه‌شب‌بازيهاي آتي قاتلان، به ميدان بيايد و برايشان جايزه ببرد و تبليغ كند، و همپاي پاك كردن چاقوي خونين جلاد به پاكبازترين كساني كه براي آزادي جنگيده و مي‌جنگند بدترين فحاشيها را بكند و در يك كلام در معركة وقاحت دشمن دلقكي پيشه كند و جاي دوست و دشمن را نشان خلق‌الله بدهد. يك بار ديگر بخوانيم آن‌چه را كه برسنگ مزارش حك شده‌است. نويسنده بايد خدمتگزار حقيقت باشد و آزادي، و از شرف هنر پاسداري كند. با همين تصوير، پوينده براي همة ما آن آتش هميشه جاوداني است كه در اعماق خاكستر مي‌تپد و گرماي وجودش را ما لحظه به لحظه، هرگاه كه نوشته‌یي از او را مي‌خوانيم، احساس مي‌كنيم.خانم صاحبي درست گفته بود: ما می‌دانیم که قربانیان اصلی این ترورها تنها پیکرهای عزیرانمان نبوده است بلکه قربانیان واقعی این ترورها، فرهنگ و اندیشه ملتی است که نویسندگان و فعالان سیاسی همواره در جهت ارتقای آن گام برداشته‌اند. این جانباختگان بهای سنگین برداشتن طنابهای جهل و ناآگاهی را از دست و پای بشریت پرداخته‌اند، پس اولیای دم آنان نه خانواده‌های آنان، بلکه ملتی است که بخشی از فرهنگش به‌تاراج رفته است و قاتلان این قتلها باید جوابگوی ملتی باشند که بخشی از اندیشمندانش را به جوخه‌های مرگ سپرده‌اند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/24749438-114654162887807535?l=nedayerahai2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nedayerahai2.blogspot.com/feeds/114654162887807535/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=24749438&amp;postID=114654162887807535' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24749438/posts/default/114654162887807535'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24749438/posts/default/114654162887807535'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nedayerahai2.blogspot.com/2006/05/19.html' title='- - صحه دو نشریه ندا شماره 19  -قلبي كه در اعماق خاكستر مي‌تپيد'/><author><name>نشریه ندا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04192865213212172469</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-24749438.post-114550199200668674</id><published>2006-04-19T19:59:00.000-07:00</published><updated>2006-04-19T20:01:09.706-07:00</updated><title type='text'>صفحه دو نشریه ندا 18</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#6633ff;"&gt;کلاغ سياه و جناب روبـاه&lt;br /&gt;قصه‌یی برای نوه‌ام&lt;br /&gt;ستار لقایی&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt; کلاغ سياه، يک روز بهاري، از کنار چادرِ يک خانوادة عشيره‌يي، قالب پنيري دزديد و به‌سرعت گريخت و روي بلندترين شاخة بلندترين سپيدار آن ناحيه نشست و به خودش به‌خاطر عملي که مرتکب شده‌بود، تبريک گفت.روباه زرد که از دور ناظر حرکات کلاغ سياه بود، به فکر ربودن طعمه از منقار او افتاد. لحظه‌يي به انديشه نشست، سپس عباي شکلاتيش را روي دوشش انداخت، نعلينهاش را پوشيد و عمامة سياهش را بر سر گذاشت و به‌سرعت خودش را به درخت سپيداري که کلاغ سياه، روي بلندترين شاخة آن نشسته بود، رساند و با لحني گرم و صميمي به او صبح به‌خير گفت و حتي او را دوست صميمي و شريف خودش خطاب کرد. کلاغ سياه هم‌چنان که قالب پنير را در منقار داشت، آهسته و زير لب و با لحني سرد جواب داد: «صبح به خير، حاج آقا».روباه زرد، مروزانه و با لبخندی تصنعي از لطافت فوق‌العادة هوای آن روز و دوست داشتني بودن آن تعريف کرد.کلاغ بي آن‌که حرفي بزند، با اشارة سر، کلام روباه را صحه گذاشت. روباه با چرب‌زباني تظاهر کرد که بي‌نهايت عاشق صداي جذاب و نغمه‌سراييهاي کلاغ سياه است، و هرگاه که او آواز مي‌خواند، همة جانش، گوش مي‌شود و از آن لذّت مي‌برد. تا آن‌جا که حتی با نواي گرم و روح‌نواز او، که نوازشگر روح و روان شاعران و هنرمندان است، تا آسمانِ رؤياهاي ناشناخته پرواز مي‌کند و بانوي شعري در ذهنش جان مي‌گيرد که پيراهني از مهتاب به تن کرده باشد.کلاغ بي آن‌که سخني بگويد، با اشاره سر از تملقهای روباه زرد تشکر کرد. روباه ادامه داد، الحان جذاب کلاغ، صداي همة بلبلان و قمريان را از رونق انداخته‌است، و امروز جوانان ناحیه، يک پارچه، طرفدار صداي بي‌نظير کلاغ سياه هستند، با آن مي‌خندند، با آن مي‌رقصند، با آن عشقبازي مي‌کنند و همراهِ با آن مي‌خوانند و…کلاغ سياه تعظيمي کرد که يعني متشکرم… و روباه ادامه داد که سخت بيمار و عليل است، و آخرين روزهاي عمرش را می‌گذراند. و اگر از امروز بگذرد، ممکن است، هرگز شانس شنیدن صدای جادویی کلاغ سیاه را نداشته باشد. و فریاد برآورد: «ای پرندة زیبا! آرزوي اين بيمار را برآور… بخوان. برايم بهترين آوازهايت را بخوان. هر چه دوست داري بخوان…»کلاغ نگاهي به روباه انداخت و بدون آن‌که دهانش را باز کند، زير لب گفت: «خواهم خواند، جناب ملا. خواهم خواند…»روباه دوباره فرياد برآورد: «اي خوش آواز، بخوان و حزن مرا به شادي تبديل کن».کلاغ با آرامش از جاي برخاست، به درون لانه‌اش رفت، که روي شاخه‌يي ديگر از همان درخت قرار داشت. قالب پنير را درون يخچالش گذاشت، درش را قفل کرد و بازگشت و در پاسخ روباه زرد، گفت: «دوست من! اطاعت مي‌شود، براي تو زيباترين آوازهايم را مي‌خوانم و آرزو مي‌کنم، هميشه سالم و پايدار بماني و فرصت آن‌را داشته باشي که هر روز صداي مرا گوش کني»… و با صدايي دلخراش، شروع کرد به قارقارکردن.روباه از اين‌که تيرش به سنگ خورده بود، ناراحت شد، ولي نوميد نشد و قارقارهاي ناهنجار کلاغ سياه را که چون سوهاني بر روانش بود، با حوصله گوش کرد و حتي برايش کف هم زد و به او بابت هنرش تبریک هم گفت…کلاغ با لبخندي سرشار از غرور گفت که هميشه در خدمت روباه خواهد بود و هر گاه او اراده کند برايش آواز خواهد خواند.روباه از کلاغ به خاطر لطفي که در حقش رواداشته بود، سپاسگزاري! کرد و به عنوان قدرداني و جبران قارقارهای این پرندة سیاه و زشت‌آواز، او را به نوشيدن قهوه‌يي، در گرانترين و بهترين قهوه خانة شهر، که مي‌گويند، قهوه‌هاش را مستقيماً از کلمبيا وارد مي‌کند، دعوت کرد و فروتنانه به او پیشنهاد کرد، چنان‌چه ميل داشته باشد، مقداري خوراکي، مثلاً کمی پسته و يا يک قالب پنير، با خودش به همراه بردارد.کلاغ لبخند زد و گفت: «دوست من، ممه را لولو برد. پنير رفت توي يخچال، درش هم قفل شد… و تو هم گر تضرع کني و گر فرياد، جوجه گربه را پس نخواهد داد… تمام». - «جوجه را گربه پس نخواهد داد».- «گربه مرد. حالا نوبت جوجه است»روباه زرد در عین نومیدی و در حالی که در ذهنش به دنبال راهی برای سرقتِ قالب پنیر، می‌گشت، گفت: «به هر حال من تو را به قهوه دعوت مي‌کنم».… و کلاغ دعوت روباه را قبول کرد و شروع کرد به پريدن. او مي‌پريد و روباه مي‌دويد. و پريدند و دويدند تا رسيدند به قهوه‌خانه‌يي که در آن‌جا، جوجه طلبه‌ها، خودشان را ورق مي‌زدند.در قهوه‌خانه، هرکدام روي تشکچه‌يي نشستند و به مخدّه‌یی تکيه‌دادند. پيشخدمت، از آنها پرسيد: چي ميل دارند!؟ هر دو «قهوه» سفارش دادند… و او آورد. هر دو نوشيدند و از هر دري گپ زدند. کلاغ را قضاي حاجت آمد و برخاست و با اجازة روباه زرد، به بيت‌الخلاء رفت. چند دقيقه گذشت، کلاغ باز نگشت. چند ده دقيقه گذشت، و کلاغ بازنگشت. روباه زرد نگران شد. از پيشخدمت پرسيد: «چه بلايي بر سر دوست من آمده است، او چند ده دقيقه پيش به بيت‌الخلاء رفته و هنوز بازنگشته است»؟پيشخدمت به بيت الخلاء رفت، تا ببیند برای کلاغ سیاه چه اتفاقی افتاده است، ولي کلاغ سياه نبود… و پنجره باز بود… و يادداشتي کنار پنجره گذاشته شده بود با اين مضمون: «اين آخوند مکّار خيال مي‌کند داستان کلاغ و روباه را ما در کتابهاي ابتدایي نخوانده‌ايم، يا فراموش کرده‌ايم».پيشخدمت به داخل سالن برگشت و يادداشت را به روباه زرد داد. روباه سخت برآشفت و از جاي برخاست و فرياد زد: «من پدر اين کلاغ دزد را در مي‌آورم. به او درسي مي‌دهم که هرگز فراموش نکند. روزگارش را سياه مي‌کنم. مادرش را به عزاش مي‌نشانم». و سپس با عصبانيت به طرف در خروجي رفت. پيشخدمت جلو او را گرفت: «آهاي حاج آقا، کجا»؟- «مي‌روم مادر آن کلاغ دزد رابه عزایش بنشانم».- «پول قهوه چه مي‌شود، حاج آقا»؟- «…او بايد پول قهوه را مي‌داد. به من ربطي ندارد. من مهمان او بودم»- «متاسفم او رفته است و شما بايد پول قهوه را بپردازيد، حاج آقا».- «اگر نه چه مي‌شود»؟پشخدمت حوصله‌اش سر رفت و با عصبانيت گفت: «پوستت را مي‌کنم و مي‌فروشم به دباغ تا با آن پالتو پوست درست کند، براي پيرزنهاي پولدار».- «درست حرف بزن پسر! مگر مملکت بي‌صاحب است. شکايت مي‌کنم به پاسدار خانه».- «درست است. کاملاً درست است. خيلي خيلي کاملاً درست است، اما… و اما تا صاحبش پيدا بشود، پوست تو پالتو هم شده است».- «غلط مي‌کني. من ملبس به تشريف شريف روحانيت هستم! مصونيت روحاني دارم».- «اين قهوه خانه متعلق به حجت‌الاسلام کوسه است. در يک چشم بر هم زدن، مي‌تواند تو را ببلعد و فردا صبح بقايات را تحويل بدهد به بيت‌الخلاء. زود باش پول قهوه را بده».- «اگر پول نداشتم چي»؟- «مي‌فرستمت به آشپرخانه. آن‌جا، تمام ظرفهاي امروز را مي‌شويي و فردا پول ما را تهيه مي‌کني و مي‌آوري. و گرنه دادستان ويژة جوجه طلبه‌ها را مي‌فرستم، پيدات بکند و روده‌هات را بریزد جلوی چشمانت».روباه با دلخوري و غرولند دستش را کرد، توي جيبش، تا کيفش را بيرون بياورد و پول ميز را بپردازد، ولي با تعجب متوجه شد از کيف اش خبري نيست. به پيشخدمت گفت: «…ولي کيف من دزديده شده است».- «متأسفم، يا پول و يا شستن ظرفها».… و بيچاره روباه، چاره‌يي جز اطاعت نداشت&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;…&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/24749438-114550199200668674?l=nedayerahai2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nedayerahai2.blogspot.com/feeds/114550199200668674/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=24749438&amp;postID=114550199200668674' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24749438/posts/default/114550199200668674'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24749438/posts/default/114550199200668674'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nedayerahai2.blogspot.com/2006/04/18.html' title='صفحه دو نشریه ندا 18'/><author><name>نشریه ندا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04192865213212172469</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-24749438.post-114550185322078639</id><published>2006-04-19T19:56:00.000-07:00</published><updated>2006-04-19T20:11:40.906-07:00</updated><title type='text'>ابتذال، وقاحت؟ و يا...هنركُشي؟</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;ابتذال، وقاحت؟ و يا...هنركُشي؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;كاظم مصطفوي&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ابتذال و وقاحت دو همزاد ديرينه هستند اما در همة آدمها و حكومتها به يكديگر نمي‌رسند. يعني اگر كسي، يا حكومتي، ياوة مبتذلي ببافد مقداري قابل تحمل است. به‌عبارت دیگر آدم می‌تواند ناديده و ناشنيده بگيردش. اما وقتي ابتذال فوران كرد، و بازنايستاد مرزهاي منطق و استدلال و فهم و درك يكي پس از ديگري فرو می‌ريزند و ما در يك لحظة ناگهاني احساس می‌كنيم وارد سرزمين هرز «وقاحت» شده‌ايم. سرزميني ويران و بي در و پيكر. سرزميني پر از انواع سگ كه اولين خصوصيتشان اين است كه صاحبشان را نمي‌شناسند. جهنم دره‌يي كه به قول شادروان دكتر ساعدي هفت سال، هفت سال علفي در آن سبز نمي شود.در برخورد با اهالي اين ولايت با ياوه‌يي مبتذل و يا ياوه‌سرايي لاف‌زن مواجه نيستيم. بلكه خود را در برابر آدم و يا حكومتي وقيح و بي چشم و رو می‌يابيم. و همين مسأله است كه گاه زبانمان را بند مي‌آورد كه چه بگوييم و يا چه عكس‌العملي داشته باشيم؟ می‌دانيم هرچه بگوييم و هركاري بكنيم نهايتاً مغلوبيم. يعني كه وقاحت طرف مقابل، از نجابت ما بيشتر است. و روال خودبه‌خودي قضايا هميشه اين بوده كه وقاحت در نبرد با نجابت برنده باشد. بعد می‌خواهيم شكست را نپذيريم. تسليم نمي‌شويم. اما تنها سلاحي كه داريم نجابت است. ما كه نمي‌توانيم وقاحت را با وقاحت پاسخ بدهيم. ناگزير در برابر وقاحت حريف بايد برنجابتمان بيفزاييم. راه ديگري نداريم. بايد توشه‌يي ديگر برگيريم و با نجابتي بيشتر و بيشتر به رويارويي با وقاحت برخيزيم.با وجود اين اعتراف می‌كنم من بارها اين كار را كرده‌ام اما باز هم در ميدان نبرد با آخوندها شكست خورده‌ام. يعني باز زبانم بند آمده و باز احساس تلخ پيروزي وقاحت و ابتذال را برنجابت تجربه كرده‌ام. احساس دردناك و رخوتناكي كه بعد از مدتي، آدمي را به عصياني تلخ‌تر و مهيب‌تر مي‌كشاند. به ويژه در دو پهنه بسيار حساس بوده‌ام. اخلاق و فرهنگ. در ساير زمينه‌ها با هرضرب و زوري بوده به خودم قبولانده‌ام كه بي‌مرزي آخوندها را بپذيرم. مثلاً وقتي خاتمي با مردة خميني تغزل و يا از لاجوردي تمجيد مي‌كند و يا به ذكر محاسن شكنجه‌گران وزارت اطلاعات مي‌پردازد شانه‌هايم را بالا مي‌اندازم و مي‌گويم او نكند و نگويد كه بگويد و بكند؟ او براي همين كارها علم شده است. همه كه نبايد گرگ درنده و گاو پيشاني‌سفيدي چون قاضي مرتضوي باشند. گاهي هم همين تيز دندانها بايد عباي سفيد بپوشند و لبخند بزنند. از اين‌روست كه مدتهاست ديگر از بسياري چيزها چندان تعجبي نمي‌كنم. اما صادقانه اعتراف مي‌كنم كه بيشتر از يك فساد اخلاقي، وقتي برانگيخته مي‌شوم كه خبر يك موعظه اخلاقي از آخوندي چون مصباح يزدي يا جنتي را می‌شنوم. همان احساس تلخ پيروزي وقاحت بر نجابت به سراغم مي‌آيد. بي‌اختيار فكر مي‌كنم مجموعة يك خلق، از خودم گرفته تا تمام خانواده و دوستان و آشنايانم، تا بسياري از هم‌ميهنانم ديده و ناديده‌ام در نجابت كم آورده‌ايم، و وقاحت آخوندها گوي سبقت را از همة ما برده است. همين‌طور وقتي مي‌شنوم وزارت ارشاد رژيم جلو انتشار هزار كتاب را گرفته و سانسور را بيشتر و بيشتر كرده برايم بسيار قابل تحملتر است تا اين‌كه از آخوندي يا نوچة آخوندي يا جيره‌خور آخوندي سخني و ادعايي در باب فرهنگ و هنر بشنوم. ديگر چندي است كه احساس مي‌كنم چهرة كسي كه اول بار دستور داد: «بشكنيد قلمها را» كمتر رياكار است تا آخوندك بي‌سر و پايي که اندر باب نقش ادبيات و فرهنگ، گاله گاله سخنراني مي‌فرمايد. در برخورد با اولي فكر می‌كنم با مرتجعي لو رفته روبه‌رو هستم كه از اول تكليف هم خودش و هم ما را روشن كرده است. اما جانور دوم شيادي است كه عكس مار می‌كشد و مدعي است كه مبلغ واقعي فرهنگ و هنر هم هست. فاجعه تنها به اين‌جا ختم نمي‌شود كه در نوع اول با مرتجعان مواجهيم و در نوع دوم با شيادان. بلكه در قدم بعدي به خوبي روشن مي‌گردد كه اين آميزة ابتذال و وقاحت وسيله‌يي است براي يك فرهنگ‌كشي و دفن هنر و اخلاق. وقتي لات چاقوكشي مثل آخوند عميد زنجاني را به نام رئيس دانشگاه حقنه مي‌كنند در واقع با يك استريپتيز وقاحت مواجه نيستيم. بلكه با يك جنايت تدارك ديده شده و «از پيش اعلام شده» مواجهيم. آنها در واقع دانشگاه را به قتل مي‌رسانند. ابتذال و وقاحت رژيم در اوج خود قداره‌يي است بركشيده براي تقتيل و تعزير، و سنگي براي سنگسار فرهنگ و هنر و اخلاق.از همين‌رو وقتي در خبرها می‌خوانيم (خبرگزاري ايسنا، اول بهمن1384) كه آخوند خاتمي به «خانه هنرمندان» رفته و دربارة «تحول در هنر كشور» درافشاني كرده و گفته: «البته بنده ادعا ندارم كه من نقشي داشته‌ام. اين نشانة ذوق هنر و سرماية عظيم ايران است و به‌خصوص نسل جوان ما كه وارد عرصة هنر شده است». ما فريب نمي‌خوريم. آن را به‌حساب فروتني ايشان نمي‌گذاريم. رياكاريش را به‌سخره می‌گيريم و با گفتن يك «خودتي» به او در مي‌گذريم. حتي وقتي در همين ديدار به «متجاوز از هفتاد هزار نفر» كه «فقط در تئاتر و بيش از آن در سينما و همين‌طور در هنرهاي تجسمي و موسيقي و… كار مي‌كنند…» اشاره مي‌كند و مي‌گويد: «بنابراين جامعة هنري ما امروز بسيار جامعة گسترده‌يي‌ست. من بارها هم گفته‌ام كه حكومت حتي اگر بخواهد به موجوديت و قوت خود هم بينديشد، بايد اين جامعة هنري را جدي بگيرد». باز هم هنوز به سرزمين هرز وقاحت نرسيده‌ايم. می‌دانيم شيادي است سياست‌باز كه وظيفة مقدمش حفظ «موجوديت و قوت» همين آخوندهاست. اما همين موجود به‌محض اين‌كه «از ديدگاه من دربارة هنر و نيز روايت من از واقعيتي به‌نام هنر» سخن می‌گويد ديگر نمي‌توان تهوع خود را پنهان نگه داشت. آدم دلش مي‌خواهد در تميزترين خيابان اين اروپايي كه هشت سال تمام شيادي مثل او را حلواحلوا كرد عق‌بزند. به‌خصوص وقتي می‌گويد: «هنرمندان ايران بسيار صبور، كم توقع، مخلص و پركار هستند». وضعيت به‌شدت تغيير مي‌كند. ابتذال و وقاحت را در اوج خود به يكديگر مي‌آميزند. و ما، النهايه، گوينده را نه فقط يك شياد كه قاتل يك فرهنگ مي‌يابيم. با كسي طرف هستيم كه سلطانپور و پوينده و مختاري را به‌كشتن داده است. با قاتلي رودر رو هستيم كه دهها هنرمند با استعداد و بي‌پناه را خانه‌نشين كرده و آنها از شدت فقر و تنهايي و بي‌همزباني دق مرگ شدند. فرهنگ مسمومي را در رگهاي جامعه تزريق‌كرده كه هيچ چيز جز ارتجاع و ابتذال نيست. او با كلام و رفتار و كردارش بيشترين ضربه‌ها را به فرهنگ ما در همين سالهاي اخير زده‌است. برخلاف آن‌چه كه شيفتگان او در ابتداي حكومتش تبليغ مي‌كردند خاتمي راه را براي روي‌كارآمدن فاشيستي‌ترين جناحهاي حاكميت هموار كرده است. با گذشت چند سال وقتي كه اهريمن آخوندي در يك قدمي اتمي شدن قرارگرفته آيا درك مفهوم «موجوديت و قوت» مورد نظر خاتمي استعداد زيادي می‌خواهد؟ و يا درك اين مسأله نبوغي فوق‌العاده می‌طلبد كه بدانيم اگر مجموعة تحقيقات دربارة زنان را در وزارت كشور به‌آتش مي‌كشند و يا اگر هنوز كتابهاي صادق هدايت اجازه انتشار بدون سانسور در ايران را ندارند و يا سانسورچيان وزارت ارشاد همان شكنجه‌گران اوين هستند نتيجة همان شياديهاي آخوند خاتمي است؟البته نبايد يك حق رژيم آخوندي را ناديده گرفت كه تنها آخوند خاتمي نيست كه دشنه به‌دست بر بالين فرهنگ و هنر و اخلاق مردممان نشسته و بارها و بارها آن‌را تا دسته در قلب آنها فرو كرده‌است. تماميت رژيم در اين زمينه شركت داشته‌اند و اگر نمونه مي‌خواهيد به خبري كه سايت پاسدار محسن رضايي(بازتاب) از كيهان شريعتمداري(بازجوي ويژه و تواب‌ساز) نقل كرده‌است رجوعتان مي‌دهم. سايت بازتاب در 15آذرماه گذشته گزارش‌ـ‌مقاله‌يي را تحت عنوان « هديه رهبر انقلاب به خوانندة «يار دبستاني» منتشركرد. در اين نوشته از رفتن نويسنده به راديو تهران در ميدان ارك تهران سخن رفته است. نويسنده براي اين‌كه ما از قتلي كه قرار است در آخر نوشته اتفاق بيفتد شوكه نشويم ناچار از ذكر مقدماتي است. تا اين‌كه: «چند دقيقه بعد توي راهروي سازمان چشمم افتاد به مردي كه لنگ‌لنگان به سمت استوديوي روبه‌رویي‌ام مي‌آمد. جلوتر كه آمد ديدم خودش است؛(داريوش جم)!» خوبي نويسنده اين است نه خودش در ابهام حركت مي‌كند و نه خواننده را در ابهام باقي مي‌گذارد. «داريوش جم» را معرفي مي‌كند: خواننده ترانة معروف «يار دبستاني». خوب حالا آهسته‌آهسته پا به سرزمين ابتذال و وقاحت می‌گذاريم. ابتدا يك تصفيه حساب سياسي با «دفتر تحكيم وحدت» می‌شود و بعد…: «موقع خداحافظي وقتي داشت شماره تلفنم را يادداشت می‌كرد، از او پرسيدم قشنگ‌ترين يادگاري كه تا حالا گرفتي چه بوده؟! شماره را كه نوشت، دست كرد توي جيبش و يك اسكناس 100توماني كه داخل يك كيف پلاستيكي بود را درآورد و گفت اين!گفتم ماجرا دارد؟ گفت آره، 3-4 سال پيش وقتي رهبري آمدند صدا و سيما و به ما هم سرزدند، از ايشان پرسيدم اگر از شما يك يادگاري بخواهم چه چيزي به من می‌دهيد؟! آقاي خامنه‌اي هم دست كردند درجيب شان و اين اسكناس را درآوردند و گفتند اين!مي‌گفت اين اسكناس را هميشه همراه خودم دارم.حسابي برايم بركت آورده!رهبري روي اسكناس برايش نوشته بودند: ”كي مي‌تونه جز من و تو درد ما رو چاره كنه”».اين قطعه از نظر من «وقايع‌نگاري يك جنايت از پيش اعلام‌شده» است. خود ولي‌فقيه، شريعتمداري، نويسنده گزارش و پاسدار محسن رضايي همه و همه دست به دست هم داده‌اند تا يك خواننده و يك ترانه را به‌قتل برسانند. چيزي نه كم و نه بيش. نام اين كار جنايت است. كما اين كه وقتي خامنه‌اي دربارة شهريار (غزلسرا) حرف می‌زند همين كار را مي‌كند. راستي وقتي پيرمرد مفلوك را با آن حال و وضع رقت‌آور به گفتن مديحه‌يي براي امام جمعه مسجدشان وادار مي‌كنند تا كه كوپن برنج و روغني را به‌جلويش بيندازند او را (جداي از اين كه چقدر شهريار را به‌لحاظ شعري قبول داشته يا نداشته باشيم) به قتل نرسانده‌اند؟ حالا بخوانيد ببينيد وحشي تيزدنداني به نام خامنه‌اي كه در سبعيت دست مشاهير قساوت را از پشت بسته چه گفته است: «شهريار شاعر انقلاب است. شاعر حماسه‌سراي جبهه‌ها، فتح و پيروزيها. شاعر شهادت. شاعري است كه از آغاز چون قطره‌یي به درياي انقلاب پيوست و هيچ‌گاه خود را از اين اقيانوس بيكران كنار ندانست… تعداد شعرهايي كه شهريار براي جنگ گفته، حضوري كه او در مراكز مربوط به جنگ، مثل كنگره‌هاي مربوط به جنگ و شعر جنگ و… پيدا كرده، و مدحي كه او از بسيج عمومي مردم يا از سپاه و يا از ارتش كرده، به‌قدري زياد است، كه اگر انسان نمي‌ديد و نمي‌شنيد و خودش لمس نمي‌كرد، به دشواري مي‌توانست اين را باور كند كه مردي در حدود هشتاد سال سن، بلكه بيش از هشتاد سال در مجامع شعري حضور پيدا كند و براي هر مراسمي خودش شعري، بلكه شعرهايي بگويد».البته نیاز به یادآوری نیست که ابتذال و وقاحت آخوندها نه‌تنها از مسئولیت ما نمی‌کاهد که اتفاقاً آن‌را بنیادی‌تر می‌کند. اما به‌نظر شما كسي بهتر از اين می‌توانست يك شاعر را به‌قتل برساند؟ و كسي بيشتر از اين مي‌توانست يك فرهنگ را لكه‌دار و مقطوع النسل كند؟اين را بايد روشنفكراني پاسخ دهند كه در دستة آخوندهاي ماركش چهار دستمالي می‌رقصند و بيشترين تهمتها و فحشها را نثار فرهيختگان و هنرمنداني كرده‌اند كه عليه تو‌طئه آخوندي براي قتل فرهنگ و هنر و ادب اين ميهن ايستادند&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/24749438-114550185322078639?l=nedayerahai2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nedayerahai2.blogspot.com/feeds/114550185322078639/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=24749438&amp;postID=114550185322078639' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24749438/posts/default/114550185322078639'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24749438/posts/default/114550185322078639'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nedayerahai2.blogspot.com/2006/04/blog-post_19.html' title='ابتذال، وقاحت؟ و يا...هنركُشي؟'/><author><name>نشریه ندا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04192865213212172469</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-24749438.post-114455206341285599</id><published>2006-04-08T20:05:00.000-07:00</published><updated>2006-04-08T20:07:43.450-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>در دور دست و نزديك&lt;br /&gt;فدايي شهيد: سعيد سلطانپوردر باغ ارغواندر ازدحام خلقدر دور دست و نزديكمن هيچ نيستمجز آن مسلسلي كه درزمينة يك انقلاب مي‌گذردو خالي و برهنه و خون‌آلودسهم و سترگ و سنگيندر خون توده‌هاي جوانمي‌غلتدتا مثل خار سهمناك و درشتيروئيده برگريوه‌هاي گل سرخآينده را بماند در چشم روزگاريادآور شهادت شوريدگان خلقبرارتش مهاجم اين نازي، اين تزاراي خشم ماندگاراي خشم!خورشيد انفجاراي خشم!تا جوخه‌هاي مخفي اعدامدر جامه‌هاي رسميآنكآنك هزار لاشخواره خشممثل هزار توسن يال‌افشانخون شهيه بسته استبراين ويرانديگر ببارببار اي خشم!اي خشمچون گداز آتشفشان ببار!(گزيده‌يي از شعر برميهنم چه رفته&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/24749438-114455206341285599?l=nedayerahai2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nedayerahai2.blogspot.com/feeds/114455206341285599/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=24749438&amp;postID=114455206341285599' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24749438/posts/default/114455206341285599'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24749438/posts/default/114455206341285599'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nedayerahai2.blogspot.com/2006/04/blog-post_08.html' title=''/><author><name>نشریه ندا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04192865213212172469</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-24749438.post-114426933305743903</id><published>2006-04-05T13:29:00.001-07:00</published><updated>2006-04-05T13:35:33.073-07:00</updated><title type='text'>سعيد، آن توسن يال افشان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;سعيد، آن توسن يال‌افشان&lt;br /&gt;( دربـارة شـاعر شـهيد سـعيد سـلطانپـور )&lt;br /&gt;کـاظم مصطفوی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدم گاهي از ديدن بعضی آدمها پشيمان مي‌شود. وقتي مي‌بيند كه چقدر كوچك و حقير هستند. يك چيزي درون آدم مي‌شكند. خود آدم احساس حقارت مي‌كند. دلش نمي‌خواهد هيچ انساني را اين‌قدر تنگ نظر و كوتاه‌بين ببيند…&lt;br /&gt;اما گاهي هم حسرت ديدن «آدم»ي به‌دل مي‌ماند. يك تصادف، يا نمي‌دانم يك بد شانسي، آدم را براي هميشه مغبون و حسرت‌زده مي‌كند. چرا نشد او را ببينم؟ چه مي‌شد كه ساعتي با او مي‌بودم و گپي مي‌زديم. بعد هرچه پيش مي‌آمد مهم نبود. و بعد امان از آن موقع كه يك خميني پيدا شود و او را آن‌چنان بربايد كه توفان، شقايقي را. داغش براي هميشه به‌دلت مي‌ماند. بعد هروقت كه خيلي دلت پر شد و خواستي بغض كني يا فرياد بزني يا بالاخره كاري كني ياد او مي‌افتي و آهي مي‌كشي. ساعتي را با او به‌سر مي‌بري و شكوه و شكايتي مي‌كني: ببين سعيد چه دارند مي‌كنند؟ به‌اسم شعر، به‌اسم هنر، به‌اسم ادبيات، ببين سعيد! سر از كجا درآورده‌اند؟ باورت مي‌شود ؟ مي‌بيني؟&lt;br /&gt;سعيد (سلطانپور) يكي از اين آدمهايي است كه علاوه برداغ، هميشه، حسرت ديدارش را داشته‌ام. بيرون از زندان كه نشد. در زندان (زمان شاه) هم او به بندي رفت و من به بندي و يا برعكس من در بندي بودم و او در بند ديگري و نشد كه از نزديك آشنا شويم. حتماً كم سعادتي من بوده است. اما به‌هرحال دوستش داشتم و دورادور رعايت حرمتش را براي خودم افتخار دانسته‌ام.&lt;br /&gt;سعيد شجاع بود و متعهد. نترس و پرشور. شوريده و شورآفرين. اما قبل از هرچيز غيرتش آدمي را تكان مي‌دهد. شاعري كه آدم وقتي به‌شعر يا زندگي و حتي مرگش نگاه مي‌كند قد مي‌كشد. آدم را بزرگ مي‌كند. شعر هم با او حرمت مي‌يابد. با او آدم شعر را بيشتر دوست دارد. هروقت به‌عكسش، به‌خصوص عكس تيرباران شده‌اش، نگاه مي‌كنم حرمت شعر برايم دو صد چندان مي‌شود. از هركلمه و واژه‌یي شرمنده مي‌شوم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دليل ارادت من به‌سعيد هم بسيار روشن است. صداقت او در كردار و رفتار است. من بيش از آن‌كه به‌شعر او و يا كارهايش در زمينة تئاتر توجه داشته باشم به ارزشي فكر مي‌كنم كه او خلق كرد. و گوشم را بسته‌ام به خرافه‌يي كه البته چندان هم صادقانه نيست. خرافه‌يي كه مستقيم و غير مستقيم مي‌خواهد به ما حقنه كند كه شعر او شعار است. يعني كه چيزي است جداي از دنياي ادبيات و هنر. در برابر چنين خلط مبحثي هميشه از خود پرسيده‌ام آيا هدف اصلي كساني كه سعيد و خسرو(گلسرخي) و امثال آنها را از متن ادبيات معاصر مي‌رانند بازكردن راه خودشان براي تن دادن به سكوت و تسليم نيست؟ روانشناسي چنين «گوهرناشناسان»ي بسيار قابل تأمل است. بي‌ترديد مي‌توان سعيد را نقد كرد و هرعيب و ايرادي را به‌او گرفت. بحث اصلي اين نيست. كدام نويسنده و شاعري را نمي‌توان نقد كرد؟ راقم اين سطور همواره سعيد را به‌خاطر برخورد انقلابيش در انتخاب خط مشي سياسي و اعتقاد عميقش به‌مبارزة مسلحانه، تحسين كرده است. شور انقلابي سعيد در اين زمينه مثال زدني است. خوبيش هم اين است كه اين شور با سرنگوني شاه فروكش نكرد. شعله‌ورتر شد. آخرش را هم كه ديديم. اما در عين حال در برخورد با شعر سعيد همواره آرزو كرده‌ام كه اي كاش مرزبندي هنري و ادبي خود را مانند خط مشي سياسيش با فرصت‌طلبان روشن و مشخص مي‌كرد. اگر سعيد موفق به اين‌كار مي‌شد مطمئناً هم شعرش عمق بيشتري مي‌يافت و هم بهانه از دست «خالي‌بندان» گرفته مي‌شد. اما بحث متوليان «شعرناب» توجيه است. توجيه كردار و رفتار خودشان. شخصيت والاي امثال سعيد آن‌چنان تثبيت شده كه كسي نمي‌تواند با آمال و انديشه‌ها و عملكرد سياسي و صداقتش در بيفتند. ناگزير جز بهانه‌گيري چيزي باقي نمي‌ماند. تنها در مورد او هم نيست. در مورد گلسرخي هم همين‌طور است. در مورد ساعدي هم همين‌طور است. نمي‌دانم به نظراتي كه همين امسال در مورد ساعدي دادند توجه كرده‌ايد يا نه؟ بالأخره شخصيت ساعدي طوري است كه حتي رژيم آخوندي هم مجبور مي‌شود تن به برگزاري «هفتادمين سالگرد تولد»ش را بدهد. همين رژيمي كه شاهد بوديم چه حرفها عليه او زد و چه كارها كه براي لكه‌دار كردنش انجام نداد. اما وقتي كه اين قبيل ترفندها بي‌ثمر مي‌شود مجبورند طور ديگري عمل كنند. و اين است كه از ساعدي چهرة يك نويسندة «نااميد و تلف شده در غربت» ارائه مي‌دهند كه استعداد عظيم خود را در مسير سياست برباد داده است. تقريباً در هيچ‌يك از اين نقدها و اظهارنظرها حتي اشاره‌يي به مقالات ساعدي در نشريه شورا نيست. اصلاً انگارنه‌انگار كه چنين مقالاتي را ساعدي نوشته. حداكثر اين كه از او به‌عنوان نويسنده و نمايشنامه‌نويسي كه شاهكارهايش را در سالهاي قبل خلق كرده و پيش از اين‌كه مرگ فيزيكي به‌سراغش بيايد ديگر تمام‌شده تجليل مي‌كنند. به‌عبارت ديگر يعني درست مثل آن‌چه كه در مورد امثال سعيد مي‌كنند. به ساعدي ايراد مي‌گيرند چرا وارد سياست شده. زيراكه خود به‌خوبي مي‌دانند جايگاه ادبي و هنري ساعدي غيرقابل گفتگو است. به سعيد ايراد مي‌گيرند كه شعرش شعار است. درحالي‌که هويت اصلي ساعدي در عملكرد اجتماعي و سياسي او بارز است. چهرة متمايز ساعدي در دفاعش از مبارزه مسلحانه و در ياوري و همسنگري با مجاهدان و مبارزان راه آزادي مشخص مي‌شد. كما اين‌كه هويت سعيد سلطانپور هم در شمايل فدايي‌خلق بودنش خودش را نشان مي‌دهد. حال شما امثال سعيد و خسرو، و در همين طيف امثال ساعدي و شاملو و فروغ، را از ادبيات معاصرمان بگيريد چه چيزي جز كافه‌نشيني و از جيب اين و آن خرج كردن برايمان باقي مي‌ماند؟ و روشنفكرانمان، به قول فروغ، آيا چيزي جز «جنازه‌هاي ملول و ساكت متفكر و خوش برخورد و خوش خوراك» خواهند بود؟&lt;br /&gt;و راستي آنها كه رفتند و سكوت كردند و به«شعرناب» خودشان رسيدند چه گلي برسر مردم و ادبيات و حتي خودشان زدند؟&lt;br /&gt;به سعيد بازگرديم. در زمانة او(در دو ديكتاتوري شاه و شيخ) حرف‌زدن و اعتراض كردن جوهري مي‌خواست كه هركسي نداشت. به‌اين اعتبار سعيد فرزند زمانة خودش بود. سنت‌شكني راهگشا. معلمي كه به‌بسياري هم‌چون من كه در آن‌روزها جواناني از گردراه‌رسيده بوديم آموخت كه شعر و ادبيات و هنر سلاح است. سلاحي كه آگاهي شليك مي‌كند و بسته به شرايط گاه وجه اين آگاهي سياسي است و گاه فرهنگي. رنگ و شكلش هم بسته به زمانه دارد و خود هنرمند كه چه تشخيص مي‌دهد و چه صلاح مي‌داند. اما به‌هرحال حفره‌يي نيست براي در رفتن از «اعتراض»ي كه وظيفة هرروشنفكر است. اعتراضي كه اگر نشود ننگ سازش مثل خوره‌يي جانكاه آدمي را مسخ مي‌كند. همان‌طور كه ياران نيمه‌راه به‌همين مصيبت گرفتار آمدند. نگاه كنيد به‌ آنها! به‌تصوير تيرباران شده سعيد هم نگاهي بيندازيد! شعر واقعي را در كدام مي‌بينيد؟ شعر را در كجا جستجو مي‌كنيد؟&lt;br /&gt;او برخلاف «همرهان سست عناصر» از هربار زندان رفتن و شكنجه شدن سرمايه‌يي نيندوخت براي خودش. صميمي بود و اعتقاد داشت كه بايد به‌عنوان يك عصب بيدار و حساس واكنش نشان دهد. بايد به اختناق و سركوب و شلاق و داغ و درفش «نه» بگويد. مهمتر اين كه نبايد خود را از پيشتازان ميهنش (كه او آن را در سازمان چريكهاي فدايي خلق يافت) جدا كند. البته براي روشنفكر جماعت فتنة تئوريك كنار كشيدن از اين مسائل بسيار است. در اين كوتاه قصد پرداختن به اين مسائل را ندارم. فقط اشاره كنم كه مي‌توان دربارة دشواريهاي كار او براي خلق ارزشهايي كه در آن زمان بيگانه بود بسيار نوشت. اما يقين دارم بيشترين قسمت سختيها و دردناكترين رنجهاي او نيشها و تيرهايي بود كه از دوستان نيمه‌راه يا مدعيان پرمدعاي همكاري خورد. همانها كه نه تنها در ميانة راه آرزوهاي طلايي را فراموش كردند كه اكنون با قاتلان و آمران شكنجه و تعذيب چپ و راست عكس مي‌گيرند. و شرم ندارند از اين كه نام خود را روشنفكر و هنرمند بگذارند.&lt;br /&gt;چندي پيش كه مطلبي درباره مسخ فرهنگي يكي از مدعيان همسنگري با سعيد را مي‌نوشتم بسيار دلتنگ شدم. تاريك شدم. دلگير از همان حقارتهايي بودم كه اول نوشتم. بعد ساعتي با خودم حرف زدم و سعي كردم خودم را «خر» كنم. يعني كه آرام كنم. نشد. دل پري داشتم. عزيز ناشناسي برايم نوشته بود: «دردمندی دل دردمندت جگرسوز است» شرمم شد. ياد سعيد افتادم. شكوه كردم و شكايت بردم. سعيد با همان چشمان نجيبش نگاهم مي‌كرد. من هم برايش گفتم. گفتم و گفتم. او ساكت بود و رفت. من هم بلند شدم رفتم. نمي‌دانم اتفاق بود يا چيز ديگر به آرشيو نشرية مجاهد سري زدم. نشريه مجاهد شمارة498 تير ماه79. خاطرة يك رزمندة ارتش آزاديبخش دربارة او را پيدا كردم. خواندم و گفتم نقلش كنم تا بي‌غيرتها، نه از ما، شايد كه از او خجالت بكشند و دست قاتلانش را اين‌چنين نبوسند. نوشته بود: «اول تيرماه سال60 پس از تظاهرات(30خرداد) به‌دنبال كسب خبر به‌همه‌جاي تهران سر زدم. انبوهي از مردم جلو پزشك قانوني جمع شده بودند. خانواده‌هايي كه 2روز بود از عزيزانشان خبر نداشتند، وامانده از همه‌جا، سري به‌آن‌جا مي‌زدند تا اثري از گمشدة خود پيدا كنند.&lt;br /&gt;پيرمردي كه متصدي صدازدن اسامي شهيدان بود، نام شهيد يا متوفي را مي‌خواند تا بستگانشان براي تحويل‌گيري اجساد مراجعه كنند. در اين ميان ناگهان تابوتي بالا آمد كه به‌جاي يك جسد، 4جسد را روي هم ريخته بودند. پيرمرد نام دو‌نفر آنها را صدا زد: سعيد سلطانپور! و…&lt;br /&gt;باورم نمي‌شد، اما حقيقت داشت. نام او چندين‌بار تكرار شد، اما كسي براي تحويل‌گيري جسد نيامد. جمعيت به‌هم نگاه مي‌كردند و با نگاه به‌هم مي‌گفتند: «لعنت بر خميني جلاد»!&lt;br /&gt;من و يك نفر ديگر رفتيم جلو. عكسش را هنگام كانديداتوري اولين‌دورة مجلس پس از انقلاب ديده‌بودم.از موها و فرم صورتش، او را شناختم. بر سينه‌اش اسمش را نوشته بودند. تابوت را برداشتيم، اما هنگام پايين‌آوردن، به‌علت سنگيني، از دست پيرمرد رها شد و پيكر شهيدان بيرون افتاد. روي بدن سعيد اثر هفت گلوله بود. پشتش هم در اثر شكنجه سياه شده بود»&lt;br /&gt;در ادامه. شعر رودخانه پويانش را خواندم. روشن شدم:&lt;br /&gt;همپای رودخانة سوزان&lt;br /&gt;بايد&lt;br /&gt;مثل حريق توفان&lt;br /&gt;بر فرق کوه و دشت برانم&lt;br /&gt;زخم برادران شهيدم را&lt;br /&gt;بايد&lt;br /&gt;مثل ستاره‌هايي خون افشان&lt;br /&gt;روی فلات سوگوار بگردانم&lt;br /&gt;بايد بغرم از جگر و&lt;br /&gt;چون شير&lt;br /&gt;با يالهاي خونين&lt;br /&gt;در بيشه‌هاي خشم بمانم &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/24749438-114426933305743903?l=nedayerahai2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nedayerahai2.blogspot.com/feeds/114426933305743903/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=24749438&amp;postID=114426933305743903' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24749438/posts/default/114426933305743903'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24749438/posts/default/114426933305743903'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nedayerahai2.blogspot.com/2006/04/blog-post_05.html' title='سعيد، آن توسن يال افشان'/><author><name>نشریه ندا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04192865213212172469</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-24749438.post-114426920096850735</id><published>2006-04-05T13:29:00.000-07:00</published><updated>2006-04-05T13:33:20.983-07:00</updated><title type='text'>سعيد، آن توسن يال افشان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;سعيد، آن توسن يال‌افشان&lt;br /&gt;( دربـارة شـاعر شـهيد سـعيد سـلطانپـور )&lt;br /&gt;کـاظم مصطفوی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدم گاهي از ديدن بعضی آدمها پشيمان مي‌شود. وقتي مي‌بيند كه چقدر كوچك و حقير هستند. يك چيزي درون آدم مي‌شكند. خود آدم احساس حقارت مي‌كند. دلش نمي‌خواهد هيچ انساني را اين‌قدر تنگ نظر و كوتاه‌بين ببيند…&lt;br /&gt;اما گاهي هم حسرت ديدن «آدم»ي به‌دل مي‌ماند. يك تصادف، يا نمي‌دانم يك بد شانسي، آدم را براي هميشه مغبون و حسرت‌زده مي‌كند. چرا نشد او را ببينم؟ چه مي‌شد كه ساعتي با او مي‌بودم و گپي مي‌زديم. بعد هرچه پيش مي‌آمد مهم نبود. و بعد امان از آن موقع كه يك خميني پيدا شود و او را آن‌چنان بربايد كه توفان، شقايقي را. داغش براي هميشه به‌دلت مي‌ماند. بعد هروقت كه خيلي دلت پر شد و خواستي بغض كني يا فرياد بزني يا بالاخره كاري كني ياد او مي‌افتي و آهي مي‌كشي. ساعتي را با او به‌سر مي‌بري و شكوه و شكايتي مي‌كني: ببين سعيد چه دارند مي‌كنند؟ به‌اسم شعر، به‌اسم هنر، به‌اسم ادبيات، ببين سعيد! سر از كجا درآورده‌اند؟ باورت مي‌شود ؟ مي‌بيني؟&lt;br /&gt;سعيد (سلطانپور) يكي از اين آدمهايي است كه علاوه برداغ، هميشه، حسرت ديدارش را داشته‌ام. بيرون از زندان كه نشد. در زندان (زمان شاه) هم او به بندي رفت و من به بندي و يا برعكس من در بندي بودم و او در بند ديگري و نشد كه از نزديك آشنا شويم. حتماً كم سعادتي من بوده است. اما به‌هرحال دوستش داشتم و دورادور رعايت حرمتش را براي خودم افتخار دانسته‌ام.&lt;br /&gt;سعيد شجاع بود و متعهد. نترس و پرشور. شوريده و شورآفرين. اما قبل از هرچيز غيرتش آدمي را تكان مي‌دهد. شاعري كه آدم وقتي به‌شعر يا زندگي و حتي مرگش نگاه مي‌كند قد مي‌كشد. آدم را بزرگ مي‌كند. شعر هم با او حرمت مي‌يابد. با او آدم شعر را بيشتر دوست دارد. هروقت به‌عكسش، به‌خصوص عكس تيرباران شده‌اش، نگاه مي‌كنم حرمت شعر برايم دو صد چندان مي‌شود. از هركلمه و واژه‌یي شرمنده مي‌شوم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دليل ارادت من به‌سعيد هم بسيار روشن است. صداقت او در كردار و رفتار است. من بيش از آن‌كه به‌شعر او و يا كارهايش در زمينة تئاتر توجه داشته باشم به ارزشي فكر مي‌كنم كه او خلق كرد. و گوشم را بسته‌ام به خرافه‌يي كه البته چندان هم صادقانه نيست. خرافه‌يي كه مستقيم و غير مستقيم مي‌خواهد به ما حقنه كند كه شعر او شعار است. يعني كه چيزي است جداي از دنياي ادبيات و هنر. در برابر چنين خلط مبحثي هميشه از خود پرسيده‌ام آيا هدف اصلي كساني كه سعيد و خسرو(گلسرخي) و امثال آنها را از متن ادبيات معاصر مي‌رانند بازكردن راه خودشان براي تن دادن به سكوت و تسليم نيست؟ روانشناسي چنين «گوهرناشناسان»ي بسيار قابل تأمل است. بي‌ترديد مي‌توان سعيد را نقد كرد و هرعيب و ايرادي را به‌او گرفت. بحث اصلي اين نيست. كدام نويسنده و شاعري را نمي‌توان نقد كرد؟ راقم اين سطور همواره سعيد را به‌خاطر برخورد انقلابيش در انتخاب خط مشي سياسي و اعتقاد عميقش به‌مبارزة مسلحانه، تحسين كرده است. شور انقلابي سعيد در اين زمينه مثال زدني است. خوبيش هم اين است كه اين شور با سرنگوني شاه فروكش نكرد. شعله‌ورتر شد. آخرش را هم كه ديديم. اما در عين حال در برخورد با شعر سعيد همواره آرزو كرده‌ام كه اي كاش مرزبندي هنري و ادبي خود را مانند خط مشي سياسيش با فرصت‌طلبان روشن و مشخص مي‌كرد. اگر سعيد موفق به اين‌كار مي‌شد مطمئناً هم شعرش عمق بيشتري مي‌يافت و هم بهانه از دست «خالي‌بندان» گرفته مي‌شد. اما بحث متوليان «شعرناب» توجيه است. توجيه كردار و رفتار خودشان. شخصيت والاي امثال سعيد آن‌چنان تثبيت شده كه كسي نمي‌تواند با آمال و انديشه‌ها و عملكرد سياسي و صداقتش در بيفتند. ناگزير جز بهانه‌گيري چيزي باقي نمي‌ماند. تنها در مورد او هم نيست. در مورد گلسرخي هم همين‌طور است. در مورد ساعدي هم همين‌طور است. نمي‌دانم به نظراتي كه همين امسال در مورد ساعدي دادند توجه كرده‌ايد يا نه؟ بالأخره شخصيت ساعدي طوري است كه حتي رژيم آخوندي هم مجبور مي‌شود تن به برگزاري «هفتادمين سالگرد تولد»ش را بدهد. همين رژيمي كه شاهد بوديم چه حرفها عليه او زد و چه كارها كه براي لكه‌دار كردنش انجام نداد. اما وقتي كه اين قبيل ترفندها بي‌ثمر مي‌شود مجبورند طور ديگري عمل كنند. و اين است كه از ساعدي چهرة يك نويسندة «نااميد و تلف شده در غربت» ارائه مي‌دهند كه استعداد عظيم خود را در مسير سياست برباد داده است. تقريباً در هيچ‌يك از اين نقدها و اظهارنظرها حتي اشاره‌يي به مقالات ساعدي در نشريه شورا نيست. اصلاً انگارنه‌انگار كه چنين مقالاتي را ساعدي نوشته. حداكثر اين كه از او به‌عنوان نويسنده و نمايشنامه‌نويسي كه شاهكارهايش را در سالهاي قبل خلق كرده و پيش از اين‌كه مرگ فيزيكي به‌سراغش بيايد ديگر تمام‌شده  تجليل مي‌كنند. به‌عبارت ديگر يعني درست مثل آن‌چه كه در مورد امثال سعيد مي‌كنند. به ساعدي ايراد مي‌گيرند چرا وارد سياست شده. زيراكه خود به‌خوبي مي‌دانند جايگاه ادبي و هنري ساعدي غيرقابل گفتگو است. به سعيد ايراد مي‌گيرند كه شعرش شعار است. درحالي‌که هويت اصلي ساعدي در عملكرد اجتماعي و سياسي او بارز است. چهرة متمايز ساعدي در دفاعش از مبارزه مسلحانه و در ياوري و همسنگري با مجاهدان و مبارزان راه آزادي مشخص مي‌شد. كما اين‌كه هويت سعيد سلطانپور هم در شمايل فدايي‌خلق بودنش خودش را نشان مي‌دهد. حال شما امثال سعيد و خسرو، و در همين طيف امثال ساعدي و شاملو و فروغ، را از ادبيات معاصرمان بگيريد چه چيزي جز كافه‌نشيني و از جيب اين و آن خرج كردن برايمان باقي مي‌ماند؟ و روشنفكرانمان، به قول فروغ، آيا چيزي جز «جنازه‌هاي ملول و ساكت متفكر و خوش برخورد و خوش خوراك» خواهند بود؟&lt;br /&gt;و راستي آنها كه رفتند و سكوت كردند و به«شعرناب» خودشان رسيدند چه گلي برسر مردم و ادبيات و حتي خودشان زدند؟&lt;br /&gt;به سعيد بازگرديم. در زمانة او(در دو ديكتاتوري شاه و شيخ) حرف‌زدن و اعتراض كردن جوهري مي‌خواست كه هركسي نداشت. به‌اين اعتبار سعيد فرزند زمانة خودش بود. سنت‌شكني راهگشا. معلمي كه به‌بسياري هم‌چون من كه در آن‌روزها جواناني از گردراه‌رسيده بوديم آموخت كه شعر و ادبيات و هنر سلاح است. سلاحي كه آگاهي شليك مي‌كند و بسته به شرايط گاه وجه اين آگاهي سياسي است و گاه فرهنگي. رنگ و شكلش هم بسته به زمانه دارد و خود هنرمند كه چه تشخيص مي‌دهد و چه صلاح مي‌داند. اما به‌هرحال حفره‌يي نيست براي در رفتن از «اعتراض»ي كه وظيفة هرروشنفكر است. اعتراضي كه اگر نشود ننگ سازش مثل خوره‌يي جانكاه آدمي را مسخ مي‌كند. همان‌طور كه ياران نيمه‌راه به‌همين مصيبت گرفتار آمدند. نگاه كنيد به‌ آنها! به‌تصوير تيرباران شده سعيد هم نگاهي بيندازيد! شعر واقعي را در كدام مي‌بينيد؟ شعر را در كجا جستجو مي‌كنيد؟&lt;br /&gt;او برخلاف «همرهان سست عناصر»  از هربار زندان رفتن و شكنجه شدن سرمايه‌يي نيندوخت براي خودش. صميمي بود و اعتقاد داشت كه بايد به‌عنوان يك عصب بيدار و حساس واكنش نشان دهد. بايد به اختناق و سركوب و شلاق و داغ و درفش «نه» بگويد. مهمتر اين كه نبايد خود را از پيشتازان ميهنش (كه او آن را در سازمان چريكهاي فدايي خلق يافت) جدا كند. البته براي روشنفكر جماعت فتنة تئوريك كنار كشيدن از اين مسائل بسيار است. در اين كوتاه قصد پرداختن به اين مسائل را ندارم. فقط اشاره كنم كه مي‌توان دربارة دشواريهاي كار او براي خلق ارزشهايي كه در آن زمان بيگانه بود بسيار نوشت. اما يقين دارم بيشترين قسمت سختيها و دردناكترين رنجهاي او نيشها و تيرهايي بود كه از دوستان نيمه‌راه يا مدعيان پرمدعاي همكاري خورد. همانها كه نه تنها در ميانة راه آرزوهاي طلايي را فراموش كردند كه اكنون با قاتلان و آمران شكنجه و تعذيب چپ و راست عكس مي‌گيرند. و شرم ندارند از اين كه نام خود را روشنفكر و هنرمند بگذارند.&lt;br /&gt;چندي پيش كه مطلبي درباره مسخ فرهنگي يكي از مدعيان همسنگري با سعيد را مي‌نوشتم بسيار دلتنگ شدم. تاريك شدم. دلگير از همان حقارتهايي بودم كه اول نوشتم. بعد ساعتي با خودم حرف زدم و سعي كردم خودم را «خر» كنم. يعني كه آرام كنم. نشد. دل پري داشتم. عزيز ناشناسي برايم نوشته بود: «دردمندی دل دردمندت جگرسوز است» شرمم شد. ياد سعيد افتادم. شكوه كردم و شكايت بردم. سعيد با همان چشمان نجيبش نگاهم مي‌كرد. من هم برايش گفتم. گفتم و گفتم. او ساكت بود و رفت. من هم بلند شدم رفتم. نمي‌دانم اتفاق بود يا چيز ديگر به آرشيو نشرية مجاهد سري زدم. نشريه مجاهد شمارة498 تير ماه79. خاطرة يك رزمندة ارتش آزاديبخش دربارة او را پيدا كردم. خواندم و گفتم نقلش كنم تا بي‌غيرتها، نه از ما، شايد كه از او خجالت بكشند و دست قاتلانش را اين‌چنين نبوسند. نوشته بود: «اول تيرماه سال60 پس از تظاهرات(30خرداد) به‌دنبال كسب خبر به‌همه‌جاي تهران سر زدم. انبوهي از مردم جلو پزشك قانوني جمع شده بودند. خانواده‌هايي كه 2روز بود از عزيزانشان خبر نداشتند، وامانده از همه‌جا، سري به‌آن‌جا مي‌زدند تا اثري از گمشدة خود پيدا كنند.&lt;br /&gt;پيرمردي كه متصدي صدازدن اسامي شهيدان بود، نام شهيد يا متوفي را مي‌خواند تا بستگانشان براي تحويل‌گيري اجساد مراجعه كنند. در اين ميان ناگهان تابوتي بالا آمد كه به‌جاي يك جسد، 4جسد را روي هم ريخته بودند. پيرمرد نام دو‌نفر آنها را صدا زد: سعيد سلطانپور! و…&lt;br /&gt;باورم نمي‌شد، اما حقيقت داشت. نام او چندين‌بار تكرار شد، اما كسي براي تحويل‌گيري جسد نيامد. جمعيت به‌هم نگاه مي‌كردند و با نگاه به‌هم مي‌گفتند: «لعنت بر خميني جلاد»!&lt;br /&gt;من و يك نفر ديگر رفتيم جلو. عكسش را هنگام كانديداتوري اولين‌دورة مجلس پس از انقلاب ديده‌بودم.از موها و فرم صورتش، او را شناختم. بر سينه‌اش اسمش را نوشته بودند. تابوت را برداشتيم، اما هنگام پايين‌آوردن، به‌علت سنگيني، از دست پيرمرد رها شد و پيكر شهيدان بيرون افتاد. روي بدن سعيد اثر هفت گلوله بود. پشتش هم در اثر شكنجه سياه شده بود»&lt;br /&gt;در ادامه. شعر رودخانه پويانش را خواندم. روشن شدم:&lt;br /&gt;همپای رودخانة سوزان&lt;br /&gt;بايد&lt;br /&gt;مثل حريق توفان&lt;br /&gt;بر فرق کوه و دشت برانم&lt;br /&gt;زخم برادران شهيدم را&lt;br /&gt;بايد&lt;br /&gt;مثل ستاره‌هايي خون افشان&lt;br /&gt;روی فلات سوگوار بگردانم&lt;br /&gt;بايد بغرم از جگر و&lt;br /&gt;چون شير&lt;br /&gt;با يالهاي خونين&lt;br /&gt;در بيشه‌هاي خشم بمانم&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/24749438-114426920096850735?l=nedayerahai2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nedayerahai2.blogspot.com/feeds/114426920096850735/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=24749438&amp;postID=114426920096850735' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24749438/posts/default/114426920096850735'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24749438/posts/default/114426920096850735'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nedayerahai2.blogspot.com/2006/04/blog-post.html' title='سعيد، آن توسن يال افشان'/><author><name>نشریه ندا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04192865213212172469</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-24749438.post-114334133862469844</id><published>2006-03-25T18:48:00.000-08:00</published><updated>2006-04-05T13:32:22.763-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;fgتوماس مان، شصت سال فعاليت ادبي و چهل اثر بزرگ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;م. مشيري(رهنورد)در محافل ادبي توماس مان را يك نابغه در ادبيات قرن بيستم آلمان مي نامند. توماس در 6 ژوئن1875 در شهر لوبك در يك خانواده مرفه به‌دنيا آمد. اولين داستان كوتاه او در سال1894 به‌نام«افتادن» در يك نشرية محلي مونيخ منتشر شد.بين سالهاي 1896تا1898 به‌همراه برادر بزرگترش هاينريش به ايتاليا رفت و 2سال در آن‌جا ماند. در سال1901 اولين اثر بزرگ او كه به كمك برادرش نوشته شد خانوادة «بودن بروكس» بود. این رمان در محافل ادبي مورد استقبال زيادي قرار گرفت. اثر بزرگ ديگرش به‌نام «مرگ در ونديك» در سال‌1912 مورد استقبال زيادي قرار‌گرفت.توماس، برخلاف برادرش هاينريش كه نويسنده‌یی چپ محسوب مي‌شد، تحت تأثير افكار نيچه،فیلسوف بزرگ آلمان، به شعار ايجاد آلمان بزرگ گرايش پيداكرد. او علاوه بر تبليغ شعارهاي شووينستي، از جنگ نیز پشتيباني می‌كرد. این‌کار باعث شد راهش از راه برادرش، هاينريش، جدا شود. هاينريش برخلاف توماس در جبهة ضدجنگ فعال بود.بعد از شكست آلمان در جنگ جهاني و كشته شدن بيش از 9ميليون انسان مناطقي از خاك آلمان طبق قرارداد ورساي از آن جدا شده و به كشورهاي فرانسه و لهستان ملحق شد. آلمانيهاي سر خورده و نااميد به‌دنبال منجي مي‌گشتند. توماس مان بعد از جنگ به اشتباهات خود پي برد و يكسره از ناسيوناليسم افراطي فاصله گرفت و در رديف نويسندگان مترقي جهان قرار گرفت. در سال1922 مجدداً با برادرش هاينريش آشتي نمود.از آن پس او خود و هنرش را در خدمت صلح و انسان‌دوستي قرارداد. دغدغة اصلي او در اين زمان قدرت يافتن حزب كارگران سوسياليست ملی بود و نسبت به اين خطر همواره هشدار مي‌داد. او قدرت‌گيري نازيها را به انتشار يك ويروس خطرناك تشبيه مي‌كرد كه جامعه را به‌سوي انحطاط مي‌برد. توماس راه مقابله با اين بيماري را مبارزة فرهنگي مي‌دانست. به‌خاطر همين هشدارها و فعاليتها به‌زودي نامش در ليست سياه اين حزب قرار گرفتدر سال1924 رمان دوجلدي «كوه جادو» از او منتشرشد كه در سطح جهاني به‌شدت مورد استقبال قرار گرفت. جايزة ادبيات نوبل در سال1929 به‌خاطر رمان «خانواده بودن بروكس» به وي تعلق گرفت. او در سخنراني خود هنگام دريافت اين جايزه عمق وطن دوستي خود را نمايان ساخت و گفت: «من بيشتر از اين‌كه از گرفتن جايزه خوشحال باشم از اين مسرورم كه مجدداً، و بعد از ساليان زياد، ادبيات آلمان از تحريم درآمده و جامعة بين‌المللي با احترام جايزه را به يك فکر آلماني مي‌دهد». در ژانويه1933 زماني كه هيتلر به‌عنوان صدراعظم معرفي‌شد. مان در سفر خارج بود. او به هر كشوري كه پا مي‌گذاشت از خطر جهاني فاشيسم سخن مي‌گفت. در اين زمان دختر و پسرش، اريكا و كلآوس، به صفوف مبارزان پيوسته بودند و به پدر توصيه كردند كه به آلمان بازنگردد. لذا مان به وطن بازنگشت و به سوئيس رفت و در آن‌جا اقامت جست. اما در تبعيد نيز از مبارزه عليه فاشيسم بازنايستاد به‌همين جهت در سال1936 دولت هيتلر از او سلب تابعيت كرد. رئيس دانشگاه فلسفة بن در 19دسامبر1936 درجة افتخاري دكتراي او را به‌بهانة سلب تبعيت پس‌گرفت. مان درپاسخ او نامة تكان‌دهنده‌يي نوشت كه بخشي از آن را نقل مي‌كنيم: «دانشگاههاي آلمان و دانشگاهيان در برابر وضعيت ناگواري كه باعث درد و رنج مردممان شده مسئوليت دارند. اينها اجازه دادند كه نيروهاي بيرحم و سركوبگر و ستمگر در خاك آلمان به‌قدرت برسند. متأسفانه اينها رسالت تاريخي روشنفكران را سوءتعبير كردند. لذا داشتن دكترا از دانشگاهي در آلمان براي من ديگر ارزشي نداشت… اكنون 4سال است كه من در تبعيد به‌سر مي‌برم. چيزي كه شايد در يك تعبير خوش‌خيالانه «خود خواسته» ناميده شود ولي اگر در آلمان مانده‌بودم به علت مخالفتم به‌احتمال زياد آلان ديگر زنده نبودم… هيچ‌وقت فكر نمي‌كردم كه در سالهاي آخر عمر دچار چنين سرنوشتي شوم كه آواره گردم و همة اموالم در آلمان ضبط شوند و مرا خائن و قانون‌شكن بنامند و ناچار گردم به‌صورت سياسي به مخالفت با حكومت كشورم بپردازم. اصلاً طبع من نيز با چنين نوع زندگي سازش نداشت. پس حتماً بايد اتفاق مهمي افتاده باشد كه من اين سختيها را بر خود خريده‌ام. تا جايي كه برايم امكان داشت سعي كردم كه مانع شوم وضع به‌صورت چيزي كه امروزهست درآيد، ولي ديگر نمي‌توانستم ساكت بمانم. فعاليتهايم طي اين 4سال خشم خودكامگان را عليه من برانگيخته است. است ولي فعاليت من عليه اين ديكتاتورها به اين 4سال برنمي‌گردد. بلكه به مدتها قبل از آن، به زماني كه من عليه قدرت‌گيري اينها تلاش مي‌كردم، بر مي‌گردد. وقتي وطنم آلمان به‌دست آن بي‌سروپاها افتاد بر سر دوراهي قرار گرفتم. براي حفظ رابطه‌ام با مردمم سكوت پيشه كنم. با خود مي‌گفتم كه نوشته‌هاي من قبل از همه براي آلمانيها نوشته شده است و موفقيت من در خارج، از حسن نظر ملتهاي ديگر بوده. اين كتابها رابطة عميق پيوند من با مردمم مي‌باشند و خودم در شكل‌گيري آن نقش داشتم و نبايد گذاشت سياست اين‌را خراب كند. براي همين سعي كردم كه سكوت كنم… ولي چيزي كه در اين ميان مشخص شد اين بود كه نمي‌توانستم ديگر در آلمان بمانم و زنده بمانم. اساساً نمي‌توانستم ديگر كار كنم. و به اين‌صورت اگر نفرت خود را از جناياتي كه در وطنم اتفاق مي‌افتاد فرياد نمي‌زدم و آن اعمال نفرت‌انگيز و پست را محكوم نمي‌كردم خفه مي‌شدم… من مي‌خواستم كه تصوير درست آلمان را كه لكه‌دار شده بود را در جهان نمايان سازم…»توماس مان نامة خود را با دعايي پرمعنا به‌پايان مي‌برد: «خدا به كشور ويران شده و مورد سوءاستفاده واقع شدة ما كمك كند و بياموزد كه با جهان و با خودش در صلح به‌سر برد.مان در سال 1939 راهي آمريكا شد. دستگاه تبليغات گوبلز از او تحت عنوان نويسندة خائني كه به نزد دشمن رفته نام مي‌برد ولي او در جواب اتهامات با افتخار جواب مي‌داد: «هرجا من باشم آلمان نيز همان‌جاست» او فرهنگ كشورش را با خود حمل مي‌كرد.در سال 1940 با شروع جنگ همكاريش را با راديو بي.‌بي.‌سي شروع كرد. توماس در گفتارهايي راديويي خود با لحني تندتري نازيها را جلاد و بيرحم توصيف مي‌كرد و آرزو مي‌نمود تا هرچه زودتر گورشان را از آلمان گم كنند. او خواستار همزيستي مسالمت‌آميز با كشورها بود و به‌همين دليل از جنگ و حكومت نازيها متنفر بود.در سال 1943 رمان 4جلدي «يوسف و برادرانش» را به پايان رساند. در همان سال اولين جلد كتاب «دكتر فاوستوس» را منتشر كرد. دومين جلد اين كتاب بعد از پايان جنگ در سال1947 منتشر شد.&lt;br /&gt;با پايان جنگ تصور عمومي اين بود كه فشارها بر نويسندگان مترقي نيز پايان پذيرد. اما چنين نشد و توماس در آمريكا تحت فشارهاي جديد و شديدي قرار گرفت. وقتی پروژة سياست پاكسازي افراد سرشناس مترقي و چپ در آمريكا كه توسط سناتور مك كارتي به‌مرحلة اجرا در آمد، مان نيز از عواقب اين سياست رسمي كه به نام «شكار جادوگران» معروف بود بي‌نصيب نماند. به بهانة اين‌كه در سفر به آلمان از قسمت شرق كه تحت كنترل شوروي سابق بود ديدن كرده است مورد بازجويي قرارگرفت و هم‌چون برشت و چارلي چاپلين مجبور به ترك خاك آمريكا شد. براي او راهي جز رفتن به سوئيس باقي نماند.مان سالهاي آخر عمر خود را وقف نوشتن رمان «اعترافات فليكس كرول حقه‌باز» كرد. كاري كه يكي از بهترين رمانهاي او شناخته شده است. توماس مان در 12 اوت1955 در شهر زرويخ درگذشت. او طي 60 سال 40رمان بزرگ را منتشركرد&lt;/span&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/24749438-114334133862469844?l=nedayerahai2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nedayerahai2.blogspot.com/feeds/114334133862469844/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=24749438&amp;postID=114334133862469844' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24749438/posts/default/114334133862469844'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24749438/posts/default/114334133862469844'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nedayerahai2.blogspot.com/2006/03/fg.html' title=''/><author><name>نشریه ندا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04192865213212172469</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-24749438.post-114334088671249919</id><published>2006-03-25T18:37:00.000-08:00</published><updated>2006-03-25T18:43:28.813-08:00</updated><title type='text'>سهراب سپهری ، غرق در «افسون گل سرخ»</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;سهراب سپهری ، غرق در «افسون گل سرخ»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;زهره محسني &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;پور&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سهراب سپهری، شاعر و نقاش معاصر، در 15مهرماه سال1307 شمسی در کاشان متولد شد. دوران کودکی را در همان شهر، در باغ بزرگی سپری کرد که پر از درختان ميوه و گل و سبزه بود و شمارش درختان آن به‌سادگی امکان نداشت؛ باغی باصفا که در جوی آب آن، گاه سيبهای سرخ باغ همسايه غوطه می‌خوردند که شوق و شادی‌يی کودکانه برای سهراب و ديگر کودکان به‌ارمغان می‌آوردند. دوران کودکی سهراب دراين باغ، با درختان تنومند و کهنسال عَرعَر و تبريزی و اَقاقی، جوی آبی که در عرض باغ جاری بود و کنار آن پر از گلهای داوودی، شب بو، زنبق و اطلسی، شبهای کودکی‌اش را معطّر و خوابها و رؤياهايش را شيرين می‌کرد، سپری شد. همنشينی باچنين طبيعتی، تأثير ژرف و عميقی بر روحش گذاشته و با جانش عجين شده‌بود. ويژگيهای طبيعت، لطف و سادگی، لطافت و ملايمت، خلوص و پاکی، بر روحش نقش بسته بود و در شعرهايش متجلّی می‌شد. سهراب مجموعه اشعاری دارد که شامل هشت دفتر شعر است که به ترتیب عبارتند از: 1ـ مرگ رنگ؛ 2ـ زندگی خوابها؛ 3ـ آوار آفتاب؛ 4ـ شرق اندوه؛ 5ـ منظومة بلند «صدای پای آب»؛ 6ـ مسافر؛ 7ـ حجم سبز 8‌ـ ما هیچ، ما نگاه. سهراب، شاعر طبیعت و ستایش از آن است. او در اشعارش چنان عناصر طبیعت را به تصویر می کشد که به خواننده احساس در متن طبیعت بودن دست می دهد و با این احساس به آرامش می رسد.او حس کنجکاوی را در خوانندة شعرش برمی انگیزاند تا به تفکر فرو رود و با تمرکز آنچه را که سهراب به تصویر می کشاند، حس و درک کند. خواننده برانگیخته می شود که ببیند آیا در پس این تصویرهای مستقیم که در پیش روی او قرار دارد و ذهن ابتدائا با آن درگیرشده و معنایش را به دست می آورد، تصاویر و معانی دیگری نیز نهفته است ؟ یعنی درواقع مخاطبش را به تاٌنّی و درنگ دعوت می کند. او به مثابه آینه يی در برابر طبیعت است که حقایق آن را برای دیگران منعکس می کند. اشعارش دارای تصویرهای شاعرانه و بدیع و رنگارنگ است که سبک شعری او را ویژه و متمایز ازسبک دیگران می کند و می توان او را، درواقع، بنیانگذار این سبک شعری دانست. سهراب در سفرهای خارجی خود، به‌خصوص سفرهایش به شرق دور از آموزه‌های فلسفه «ذن بودیسم» که ریشه در متون بودیسم دارد، متأثر می‌شود. اساس فلسفه «ذن بودیسم» این است که جهان و اجزای آن چند چیز نیستند، بلکه همه یک واقعیتند. این منطق آدمی است که با تجزیه و تحلیل تنوّع جهان، این وحدت را نادیده می‌گیرد. اما، بخش غیرمنطقی ذهن، یعنی شهود می‌تواند این وحدت رادرک کند. یکی از اصول مهم «ذن بودیسم» درک شهودی است. «ذن» اصولاً بر مراقبه برای رسیدن به آگاهی، بدون واسطه فرآیندهای دنیوی و ذهنی تأکید می‌ورزد. در عرفان شرقی، تنها یک حقیقت ثابت وجود دارد که اصل و جوهر هستی است. انوار این حقیقت در همه‌جا یکسان متجلّی است ولی نسبتِ دریافت آن به موجودات متفاوت است. بنابراین، اگر بخواهیم که به جهان اندیشه‌های سهراب نفوذ کنیم، می بایست به جهان خاص و تجریدی او پا نهیم: «چشمها راباید شست، جوردیگر باید دید». در این‌صورت است که می‌توانیم هم‌چون سهراب به دنیای پیرامون خود نگاه کنیم و روابطی را، که الهام بخش تخیّلات وسیع و تصویرهای بدیع اوست، درک‌کنیم. ویژگی کلی اشعار سپهری، داشتن زبانی لطیف، خیالات ظریف، تصویرهای زیبا، خلق و استفاده از نمادهای شعری که ویژة خود اوست و درنهایت مضامین و مفاهیم عرفانی و فلسفی است، به‌همین دلیل اگرچه پاره‌يی از اشعارش به زبانی ساده و روان سروده شده که درخور فهم همگان است، اما پاره‌يی دیگر از اشعارش، به‌لحاظ استفاده از تخیّل بسیار آزاد، نمادهای اندیشه‌های فلسفی و عرفانی و ترکیبات و اضافات پیچیده و نامأنوس، خوانندة خاص خود را می‌طلبد؛ خواننده‌يی که بر دانش و تکنیک شعری و اندیشه‌های فلسفی و عرفانی تأثیرگذار بر شعر سهراب آشنا باشد. «نیما» می‌گوید: «شعر همان رودخانه‌يی است که هرکس می‌تواند به‌اندازة گنجایش پیمانه خود از آن آب بردارد بی‌آن‌که از رودخانه چیزی کم شود. اما، حوضچه‌ها به یک دست‌و‌رو شستن ارزند و بس». سپهری به سیر و سلوک و مکاشفه در جهان پیرامون خود و طبیعت می‌پرداخت و رسیدن به خدا را در آن جستجو می‌کرد. او در پی ایجاد یک رابطة صحیح با جهان اطراف خود و اجزاي آن بود تا بتواند از راههای گوناگون با هستی به وحدت برسد همان‌طور که در عرفان شرقی، فرد برای بازیافتن معنای وجود خویش، خود را در مطلق ذات هستی گم می‌کند تا بتواند با مرجع هستی یکی شود، آن‌گاه است که به شادی و خوشبختی دست می‌یابد. وقتی که به شادی دست یابیم می‌توانیم عشق و محبت رادر وجودمان پیشرفت دهیم تا بتوانیم دوستدار تمام موجودات زنده باشیم، همان‌طورکه سهراب بود.استفادة مکرّر سهراب از واژه‌هایی مانند درخت، آب، باران، ماه، چشمه، دریا، آسمان، چمن، مرغ، سفر، آیین، گل نیلوفر، ادراک، نور و از این قبیل، همه، متأثر از حس طبیعت‌گرا و تأثیر او از اندیشه‌های عرفان بودایی بوده است. پیام سهراب در اشعارش به ما، درواقع، فراخواندنی است به سفر به دنیای رازهای هستی و ناشناخته های آن؛ دعوتی است به سرچشمه نورکه همان حقیقت جهان است. او به انسان امروز که از زندگی ساده در دامان طبیعت، لمس خورشید و ماه از نزدیک و دل سپردن به صدای پرندگان، زمزمة چشمه‌سارها و نقاشی رنگارنگ طبیعت چشم پوشیده و نمی‌تواند لذّت غرق شدن و یگانه‌شدن با طبیعت را درک و تجربه کند و در شهرهایی با رویش هندسی سیمان، آهن، سنگ که سقف اتوبوسهایش خالی از کبوتراست، هشدار می‌دهد که بیش از هر زمان دیگر از واقعیات زندگی دور و از خود بیگانه شده است. همه چیز در این هستی از «جمادات، نباتات، حیوانات و انسان» همه جلوه‌های یک حقیقت هستند. پس باید در هرچیزی درنگ و تأمل کرد. ساده و بی‌آلایش همان‌طور که هستی است و آن‌وقت با حیرت می‌تواند به حقیقت هستی دست یابد. او می‌گوید تنها چیزی که مانع این وصال است، عادت است که همیشه در مسیر قرار دارد. عادت، آفت درنگ و تأمل و شگفتی و حیرت است. اما، سهراب معتقد است «زندگی چیزی نیست، که لب طاقچة عادت، از یاد من و تو برود». او به سیبی و به بوییدن یک بوتة بابونه خشنود است. زندگی برایش نوبر انجیر سیاه است که در دهان گَس تابستان است. «زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد». پس «چترها را باید بست ـ زیرباران باید رفت. فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد ـ عشق را، زیر باران باید جست ـ زندگی ترشدن پی‌درپی ـ زندگی، آب تنی کردن در حوضچة اکنون است».در سراسر عرفان شرقی، مرگ و زندگی جاری است. درنظر بودا، مرگ رهایی است در نظر سهراب نیز، مرگ در سراسر زندگی جریان دارد و از این روست كه می‌گوید: «و نترسیم از مرگ ـ مرگ پایان کبوترنیست ـ مرگ وارونه یک زنجره نیست ـ مرگ در ذهن اقاقی جاری است ـ مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد ـ مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گویدـ ...و همه می‌دانیم ـ ریه‌های لذت، پر اکسیژن مرگ است».یکی از ویژگیهای سپهری و اشعارش ـ که مورد انتقاد بسیار قرارگرفته ـ فاصله گرفتن او از جامعه و واقعیتهای موجود در آن است، به‌همین دلیل است که در اشعارش هیچ مضمون اجتماعی و سیاسی وجود ندارد، و لذا به‌دلیل همین بی‌اعتنایی به سرنوشت اجتماعی و سیاسی، او را مورد نکوهش قرار می‌دهند. درحالی‌که انسان نیز یکی از نمودهای هستی است، و به‌قول شاعر متعهد و ارزشمند «اسماعیل وفا یغمایی» «زندگی در همه‌جا جریان دارد. زندگی در درون یک شاخة علف که در باد می‌لرزد و حشره‌یی کوچک همان‌قدر قابل ستایش و احترام است که در عضلات نیرومند یک آهنگر که باپتک به فلز شکل می‌دهد و در غرش یک ملت برای آزادی و رفع ستم از خود و شهادت یک چریک و زیبایی یک چهره… هنر وفادارترین مدافع زندگی است زیرا خودش از ذات زندگی می‌جوشد».البته، سهراب روحیه‌يی خاص خود داشت. او از خشونت متنفر بود و به‌همین علت نیز، انزوا را برگزیده بود. او پیام‌آور عشق و محبت بین تمام موجودات بود. شاید بتوان گفت که به‌دلیل لطافت روحیش، توان مقابله با خشونتها و رویارویی با مرگ «گلهاي سرخ» را در آن‌زمان نداشت. البته این توجیهی است که نمی‌تواند او را از روی برگرداندن از ستمهای عصر خودش مبرا کند. اما، درعین‌حال او نیز آزرده از وقایع آن زمان بود و درنامه‌يی به دوستش «محمود فلسفی» می‌نویسد: «من هم مانند شما، تشنة یک انقلاب بزرگ؛ انقلابی که به همة این بدبختیها خاتمه داده و یکباره اساس ظلم و ستم و بیداد را واژگون سازد، هستم ولی خدا می‌داند این آرزوی من چه روزی لباس عمل خواهد پوشید». نکتة دیگر که از بار اشتباه «سهراب» ـ البته به‌زعم نگارنده‌ـ می‌کاهد این بود که او به‌رغم انزوای اجتماعی و سیاسی، هرگز به یک شاعر حکومتی و در خدمت منافع سیاسی حکومت تبدیل نشد. عاشق ایران و فرهنگ آن بود و در اشعارش صمیمیتی که نسبت به خاک و زادگاهش دارد، آشکاراست. لیکن، او در دیدن زیباییهای جهان مبالغه کرده بود. جهان مورد نظر سهراب، جهانی بود که برای فهمیدن آن نمی‌بایست به‌دنبال علت و معلول رفت. در نگاه او، همة جلوه‌های طبیعت، نشانه‌هایی برای درک و فهم جهان هستی است. او برگ سبزی را برای درک هستی کافی و آن را «آیت» می‌داند. «زیربیدی بودیم ـ برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم: چشم را بازکنید، آیتی بهتر از این می‌خواهید؟ می‌شنیدم که به‌هم می‌گفتند: سحرمی‌داند، سحر!» و او که این برگ را بهترین آیت می‌داند، می‌گوید: «و نپرسیم که فوارة اقبال کجاست ـ و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است ـ و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی، چه شبی داشته‌اند» و ادامه مي‌دهد: «کار ما نیست شناسایی "راز گل سرخ"، کار ما شاید این است که در "افسون گل سرخ" شناور باشیم&lt;/span&gt;».&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/24749438-114334088671249919?l=nedayerahai2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://nedayerahai2.blogspot.com/feeds/114334088671249919/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=24749438&amp;postID=114334088671249919' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24749438/posts/default/114334088671249919'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/24749438/posts/default/114334088671249919'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://nedayerahai2.blogspot.com/2006/03/blog-post.html' title='سهراب سپهری ، غرق در «افسون گل سرخ»'/><author><name>نشریه ندا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04192865213212172469</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
